دیگه چی دلته؟!

این چند وقته که تو خونه هستم فرصت این که بیشتر به خودم فکر کنم رو دارم... کارهایی میکنم که همیشه میگفتم حالا شاید بعدا انجام بدم... کتابهایی رو میخونم که همیشه فکر میکردم که وقت خوندنشون رو ندارم و کارهایی رو میکنم که ازشون خیلی لذت میبرم.

توی این بیست و هفت یا هشت سال گذشته بیشتر وقتم رو به درس خوندن و کنکور دادن و بعد صبح تا شب کار کردن گذروندم. خیلی وقت بود که دلم لک زده بود واسه خوندن کتابهایی که خیلی دوست داشتم بخونمشون. یادمه چند ماه پیش یه پست جناب کرگدن باعث شد که خیلی برم تو نخ روند زندگی معمولی و اینکه تا کی میخواد این روند ادامه پیدا کنه بدون اینکه به اون چیزهایی که واقعا واسم مهم هستن یا دوست دارم رسیده باشم.

حالا بعد از سالها این فرصت واسم پیش اومده که بشینم و یه بار دیگه کتاب هزارتو های بورخس رو بخونم و حس کنم که یه شهروند بوینس ایرسی هستم و از تمام تبحری که توی داستان نویسی داره لذت ببرم و دوباره یاد کلاسهای دکتر نجومیان واسم زنده بشه.

اشپزی کنم و کیک بپزم، اهنگهای فرانسوی گوش کنم، داستانهای کوتاه انگلیسی بخونم، با یه سگ بیافتم دنبال اسموک و بترسونمش، زنگ بزنم به مریم و با جیغ گوش کر کن بگم آآآآآآآآ بجییییییییییییییی ،بعداز ظهر ها پیاده برم تا کتاب فروشی مهرگان و یه کتاب بخرم، گاهی یه سری به پت شاپ بزنم و یه موش واسه اسموک بخرم و اخر سر بگم: خب نازنین خانم دیگه چی دلته؟!!!

پ.ن: دیگه چی دلته رو از اقا طیب یاد گرفتم.... از همین جا بهترین ها رو براش ارزو میکنم....

پ.ن٢: قالب رو عوض میکنم... قابل توجه خواننده خاموش که گفته بودن eggy هستش...

/ 10 نظر / 5 بازدید
کرگدن

ما که یادمون نیس کدوم پست بوده ! ولی باعث افتخاره که تو یه روند به این قشنگی و تو یه پروسه’ به این باعشقی یه اپسیلون موثر بوده اراجیفمون ! ... کارهای قشنگ و دلی ای دارید می کنید ... آففرین ... عیش و عشق و نشاطتون مستدام و مدام ... راستی کدوم آقا طیب منظورتونه ؟ طیب خودمون ؟!

آلن

آفرین. آفرین. توی جنگ با روزمرگی ها ، انرژی فراوون برات آرزو میکنم.

م

نازنین خانم! بیا یه قرار بذاریم ! زشته ها! هم محلیم هم رشته ایم خب نیست ها !!!!!!!!! امیدوارم حالا که وقت داری اژ هات تندتر بشه

نقش ونگار

سلام نازنین چه خوب که نوشتی . امید وارم شاد سبز باشی

بهار (سلام تنهایی )

تمام خوبی این دنیا اینه که با دل و فکر و نظر عده ایی مواجه میشیم که خیلی دور خیلی نزدیک هستند ...یکی مثل خودمون ..تو دنیای معمولی و واقعی...چند روز پیش یکی از اهالی وبلاگستان رو خیلی اتفاقی تو خیابون ولیعصر نزدیک پارک ساعی دیدم ...این برخورد یه باره و اتفاقی برام جالب بود ..مفصل پستش میکنم ... حالا که وقت داری جای منم وبلاگ و کتاب بخون ..نمی دونی چقدر دلم هوای یه روز آزاد رو کرده ... نازنینم استفاده کن از این لحظاتت ...[ماچ]

صبا

به به نازنین خانوم ... شما کجا اینجا کجا ... هرچی دلته تو این مدت انجام بده عزیز چون دوباره که برگردی سرکار دیگه کمتر پیش میاد این دلخواستنها و بهش رسیدن ها

خشکه مقدس

از اینکه بعد از مدتها نوشتی خوشحالم[گل]

سلام

سلام تو فيس بوك به وبلاگت يعني آدرسش رسيدم.قشنگ نوشته بودي

سوسن

وقت این کارها رو چه جوری پیدا کردی؟