خودشیفتگی

دیروز یه مهمونی تو خونه هاش خانم بر پا بود... به افتخار ورود داماد جدید... اشتباه نکنید رابین هود دیگر بیات شد.... دور جناب محمد خان داماد خاله ام است... میبینی چه زود دوران دامادها به سر میرسد ولی عروسها همچنان عروس خانم باقی میمانند... البته به قول رابین هود "این لوس بازی ها مخصوص خانمها ست دیگه! همیشه میخواهند در اوج باقی بمانند"

داماد جدید به من و مریم و رابین هود معرفی شد و مثل همیشه من اضافه کردم که من خیلی بهتر از خواهرم هستم... و البته مدیونید اگه فکر کنید که من خودشیفته هستم!

نمیدونم چرا هر وقت شخص جدید در خانه معرفی میشود تمام خاطرات بچگی هایمان هم مرور میشود...

در بچگی( بر عکس الان) من یه دختر اروم و خیلی ناز نازی بودم که بیشتر مواقع هم در حالت استندبای به سر میبردم..... و دوباره بر عکس الان مریم یه دختر خیلی شر و شیطون بود.... منزل پدری هاش خانم تو میدون منیریه یه حیاط بزرگ داشت و یه عمارت دو طبقه.. در طبقه دوم یه تراس خیلی بزرگ بود که با شاخه های درخت خرمالو پوشیده شده بود... مقر بازی های من و مریم دقیقا همین تراس بود...

یه روز در حالیکه که من و مریم مشغول بازی بودیم.. و از انجا که مریم چون من ازش کوچکتر بودم اصلا من رو بازی نمیداد... مجبور شدم برای جلب توجهش هم که شده عروسکش را از تراس پایین بیاندازم تا او هم مرا بازی دهد.... چشمتان روز بد نبیند.... اون موقع ها من نمیدونستم که مریم فکر میکنه عروسک ها حس دارن و دردشون میاد!!!!! این شد که برای اینکه منو تنبیه کنه تصمیم گرفت تا من رو با سر از همون تراس پایین بیاندازد تا هم حس عروسک بیچاره رو درک کنم و هم تنبیه بشم....

در این گیر و دار بود که مرا سر دست بلند کرده تا کمر خم کرده...... (اگه مریضی قلبی دارید بقیه داستان را نخوانید.....)

و فقط یک مچ پایم دستش بود که پدرم از راه رسید و رند خلوت نشین را از سقوط حتمی نجات داد....

 

 

اخر مهمانی هاش خانم با بررسی شیطونی های دیگر اعضای خاندان به این نتیجه رسیدیم که واقعا من از همه بهتر هستم و شما هم مدیونید اگه فکر کنید من یا بانوان اردیبهشت خودشیفته هستیم!!!!

 

 

 

/ 10 نظر / 6 بازدید
خشکه

شکسته نفسی می فرمایید!! ولی اگر بابا نرسیده بود....زبونم لال "رند"ی های شما د رپرشن بلاگ را خواهرتان می نوشت ...دور از جون...بلا به دور....رابین چه میکرداون وقت؟ شاد باشید[گل]

کرگدن

[خنده][خنده][خنده] چشم ! صرفن به جهت مدیون نشدگی احتراز کردیم و چشم بر واقعیتها بستیم !!

رایان

[اوه] قلبم ریخت! خدا بابایتان را عمر دهد که به موقع رسید. __________ اردیبهشتیا ماهن. اصلا عدل از خود اردیبهشت نزول قدم بر زمین نموده‌اند. گفتم شما با اینهمه خصایل نیکو به اردیبهشتی ها می‌خورین آ !! [نیشخند] اصلا خودشیفتگی برای اردیبهشتیا نیست که. هر چی تعریف کنن این اردیبهشتیا عین فروتنیه!! [زبان]

رایان

آره جالبه که همیشه برا فامیل سببی تازه وارد از قدیمها تعریف میکنن و از شیطنتهای بچه ها. انگاری این خاطرات جزو بهترین ها هستند که همیشه در صدر خوشیها تعریف می‌شن.

بهار(سلام تنهایی)

الان کی جرات می کنه بگه اردیبهشتیا خود شیفته هستند ؟؟[نیشخند] بله همیشه ورود یه تازه وارد کلی خاطرات گذشته رو زنده می کنه ... بیشتر بنویس نازنین ..دلمون تنگت میشه دختر .[قلب]

ارغوان

به به....... چه خواهر خوبی!!!![نیشخند]

مژده

خواهرت طرز فکرش عین من بوده چون من هم فکر می کنم اشیا هم حس دارن[نیشخند] پس پدر شده فرشته ی نجات خدارو شکر. اردیبهشتی ها اصلا خودشیفته نیستن بلکه فقط خودشونو قبول دارن[نیشخند] شوخی بودا[ماچ]

رایان

مرسی ی ی ی ی [نیشخند] [گل] من سر قافله‌دار اردیبهشتیا هستم. اول اردیبهشت!! [مغرور] بابا انقدر سرتون گرمه؟ یه روزنوشتی چیزی بنویسین خب!

عسل بانو

سلام خوش حال می شم به وب من هم سر بزنید.[گل] برای قالب وب لاگتون سایت blogskin.ir رو معرفی می کنم.