داستان دیروز

شب قبل مامان رابین هود زنگ زده بود که فردا حتما بیا خونه ما چون مراسم نمیدونم چی چی داریم..... میخوام عروسم رو به همه همسایه ها نشون بدم... این شد که مجبور شدم دیروز ساعت سه و نیم بعد از ظهر مرخصی بگیرم و برم خونه تا دوش بگیرم و حاضر بشم کلی گذشت و شانس اوردم که ما و رابین هود اینا حدودا یک ساله که همسایه هم شده ایم..... وگرنه فکر کنم ساعت نه شب میرسیدم خانه شان... دیدم یک دسته خانم نشسته اند و همگی در حال قران خواندن.... من هم خیلی ساکت نشستم یه گوشه کنار خواهر رابین ..... راستش تو دلم همه اش دنبال یه بهانه بودم که به قول هاش خانم یه بلاگیری از خودم در بیارم..... و این بهانه را خواهر زاده رابین هود دستم داد کلی با هم منچ و مار پله یواشکی بازی کردیم... باز هم حوصله ام سر رفت... با خواهر زاده رابین به بهانه ای از خانه بیرون امدیم و مشغول نرده بازی در راهرو شدیم.. یعنی از بالای نرده سر میخوردیم و پایین می آمدیم... من اونقدر دیر رفته بودم که فکر میکردم دیگه همه رسیده اند ولی مثل اینکه فقط یک نفر باقی مانده بود و او هیچ کسی نبود جز یه خانم دماغ عمل کرده که از دماغ فیل هم افتاده بود... با تعجب به من نگاه کرد و گفت : فکر میکردم بزرگ شدی حالا که ازدواج کردی دیگه ازاین بچه بازیها در نمیآری .. گفتم شما؟ گفت : بعدا میفهمی....

به بازیمون ادامه دادیم .... نیم ساعت بعد رفتم توی خونه و یواشکی از هاش خانم پرسیدم که اون خانم افاده ای کیه؟ گفت این دختر یکی از دوستای خانوادگی رابین هود ایناست که خیلی دوست داشتن با این خانواده وصلت کنن حتی یکی دو بار هم مادرش یواشکی به مامان رابین یه چیزهایی گفته ولی رابین گفته نه من فقط از یه نفر خواستگاری کردم و تا جواب نگیرم هم ول کن نیستم.....

صبر کردم تا مراسم به آخرش رسید........ اونجاش که همه دعا میکنن ها!..... آخر سر تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم برای شوهر کردن دخترهایی که خیلی دلشون میخواد ازدواج کنن ولی به دلایلی نمیشه صلوات.........

 

/ 10 نظر / 13 بازدید
حزب خر

منونم از حضور سبزتان باز هم منتظرتان هستیم

مهـــــــــران

ممنون که به من سر زدی وبلاگ جالبی داری که خاطرات قشنگت رو توش می نویسی خوشم اومد

مژده

[خنده] ای بدجنس!! خوب اومدی. خوشم اومد[نیشخند]

نقطه

[خنده] کلی خندیدم... کلی باحال بود...اه اگه من بودم شاید ...اصلا نمیدونم چیکار میکردم ولی این را نمیگفتم و تا اخرش تو کف حال گرفتن ازاین می بودم...خوشم اومد.دل و جرات..[نیشخند]

امیر حریری

سلام. اسم وبلاگت برام خیلی جالب بود. آخه یه زمانی من با این اسم تو آدرسی که گذاشتم می نوشتم. الان این آدرس پاک شده. داشتم میگشتم ببینم شاید جای دیگه ای پیداش کنم که اینجا رو پیدا کردم. خدا رند مرحوم رو بیامرزه خیلی دوستش دارم. موفق و پیروز باشی.

خانم مهندس کارت درسته.

خانم مهندس کارت درسته.

رایان

[تعجب] دروغ میگی! گفتی؟ [خنده]