یک روز متاهلی

دیروز بعد از ظهر وقتی که خسته و کوفته اومدم و رسیدم تا نزدیکی خونه یادم افتاد که کلیدم رو تو شرکت جا گذاشتم ..... مجبور شدم برگردم ... اخه از اون دختر ها نیستم که با هر مشکلی که پیش میاد میرن خونه باباشوناز خود راضی.....

رفتم و کلیدم رو از تو اتاقم برداشتم و دوباره اومدم سمت خونه.... تهران یه سرماخوردگی حسابی به من هدیه داده... البته الان در مراحل اولیه و انتخابی هستم احتمالا تا چند روز اینده به یک چهارم نهایی راه پیدا میکنمچشمک...

همیشه به رابین هود گفتم که وقتی از خونه میره بیرون ( رابین هود بعد از من میره سر کار... دیدی مادر.... دوره اخر الزمانه .... ) یه چراغی ... گردسوزی... فانوسی... چیزی روشن بگذار که وقتی ادم میرسه خونه دلش نگیره... و as usual (حال کردی انگلیسی رونیشخند) یادش میره.... من که تو یه خونه شلوغ و پر رفت و امد بزرگ شدم و همیشه هاش خانم تو خونه منتظرم بود تا بیام و بریم خرید یا هزار جای دیگه که هیچ وقت دلیلش رو ازش نپرسیدم چون فکر میکردم با هم بودن،شنونده بودن و  هوایی تازه کردن بهانه اش است با یه خونه تاریک و نسبتا سرد روبرو میشم.... به خودم میگم دختر تو میتونی به این خونه گرما بدی.... چراغها رو روشن میکنم .... میرم تو اشپزخونه و مشغول کار میشم... تقریبا وقتی کارم تموم میشه روی مبل ولو میشم و تلویزیون رو روشن میکنم.. جناب رابین میاد و شام میخوریم (دست پخت خودمه ها!) و در این لحظه حوااسم به تلویزیون جمع تر میشود.... بهنود شجاعی.... یاد پست جناب حاج اقا خشکه افتادم...

با این فکر بخواب رفتم که آیا الان اون مادر قاتل از خودش راضی است؟! براحتی خوابیده؟!! یا کابوس ان لحظه که صندلی را میکشد را میبیند؟؟؟!!!!

پ.ن: از انجا که خیلی سر به هوا هستم "حواسم " را هواسم نوشته بودم... اعتراف میکنم....خجالت

/ 8 نظر / 12 بازدید
نقش نگار/

سلام نازنین خانم رسیدن به خیر فوری برو دکتر از یوژوال خودت چراغ را روشن کن وبرو . خوشحالم که با این ذوق و شوق و انرژِ ی به خانواده کوچکت دل داده ای حالا از آن دختر ها هم باشی که یک یند خانه مامانشان هستند عیب ندارد. هرکاری را که خوشحالت می کنه انجام بده.

بهار(سلام تنهایی)

آغاز زندگی متاهلیت مبارک ..بله عزیزم از این به بعد باید خودت به خودت هی انرژی بدی چون دیگه خودت شدی هاش خانم خونه موفق باشی و همیشه کانون خونه ت گرم باشه گرم گرم ...[قلب] منم برنامه ی بهنود رو دیدم راستش به این فکر کردم که حالا کدوم مادر بیشتر به عزا نشسته وقتی مامان بشی یه کم سخت تره قضاوت کردن ..به هر حال من احساس می کنم حس بخشش به آدم یه حال دیگه ایی میده ولی هنوزم... .. زودتر هم برو دکتر تا نیوفتی که بد دردیه این مریضیه ..

شما همتون دروغگویین

سلام اتفاقی گذارم به اینجا افتاد..امیدوارم زود خوب شی چون خودمم حسابی مریضم.اگه دوست داشتی پیش منم بیا . موفق باشی.[گل]

خشکه

زود خوب نشو....یک کمی ناز کن...تا قدرت را بیشتر بدانند[شیطان]سفر با خوشی به پایان رسید..سوقاتی ها هم که به پهلویتان اضافه شده و سوژه خوبی برای نو آموزان فارسی زبان می شود.... همیشه شاد و با عشق زندگی کنید[گل]

بهار(سلام تنهایی)

برای لحظات تنهاییت تو خونه یه فکری بکن ..یه کاری که کلی تو تنهایی شارژت کنه ..من تنهاییم رو با نوشتن و موزیک پر می کنم و عاشق لحظاتی هستم که مال خودمه .اینجوری از خونه ی خالی خیلی انرژی میگیری ..موفق باشی نازنینم ...[گل]

خلاف جهت عقربه های ساعت

چی به دلم نشست این پستت... یه جوری بود... [قلب]

رایان

بله؟ همین؟ کو سفرنامه پس؟ [ناراحت]

رایان

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] آرزو میکنم بهترین و زیباترین زندگی رو با همسر محترمتون با صداقت و سلامت و مثل دو تا دوست با هم دیگه بسازین و از بودن با هم لذت ببرین و به تمام خواسته‌هاتون برسین. [گل]