بسیجی و کینگ لیر

سلام

امروز یه جو خیلی سنگین در هوای تهران حاکمه !

همه منتظر خبر های بد هستند، هیچ کسی حوصله نداره نه حوصله کار و نه حوصله هیچ چیز دیگری ......میدونی فکر میکنم یه حرکت جدید از طرف م.م باید شروع بشه مردم خیلی سردرگم و آشفته هستند .......همه تو دلشون پر از اشک و غمه و این اصلا برای جامعه ما خوب نیست...فیلم دختری که جلوی چشم پدرش از بین میره و عکس پسری که از شدت خونریزی میمیره از ذهنم پاک نمیشه ......خیلی دوست دارم بدونم تو لحظه ناب تنهایی وقتی که میخواهی سر بر بالین بگذاری در ذهنت چه میگذرد و در مورد خودت چه فکر میکنی؟...آن زمان که چاقو را بر قلب هموطنت فرو کردی چه حسی ته ته دلت داشتی؟........این روزها همه اش به فکر صحنه ای از نمایش شاه لیر اثر ویلیام شکسپیر هستم: زنی که پادشاه را کشته بود تا آخر نمایش لکه های خون بر دست خود میدید و در نهایت فقط با کشتن خودش توانست این لکه گناه را پاک کند....

فکر میکنم تو هم همان حس را داشتی وقتی که سر هموطن خود داد میزدی و باتوم خود را با قساوت قلب تمام بر تن و بدن هموطن خود فرو میاوردی.......

امیدوارم وقتی که خودت را در آینه مینگری تصویر در آینه حالش از تو بهم نخورد.....و اگر چنین شد خودت را هرگز در لحظات تنهاییت نبخشی .......

پ.ن: میدونم که امروز خیلی تلخ نوشتم ولی این حس درونیم بود البته نقش میگرن یار قدیمی ام را هم نباید نا دیده گرفت

پ.ن٢:عکسها و فیلمها رو میتونید تو وبلاگهای خانم زیگزاگ و خانم گلامور پیدا کنید

 

 

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
رکسانا

من در عجبم از مردمی که خود را در زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی گریه میکنند که آزادانه زیست

رکسانا

این سرنوشت جز غم واندوه وننگ نیست پایان اشـــــک و آه بشرجز تفنــگ نیست سبزینــه های سر زده از گیـــسوان تو نقــش سیــاه خاطـر یک آب و رنگ نیست شب،این نماد وحشت وتنهایی ام زخویش تاریک چون دهانه ی یک گور تنگ نیست

خلاف جهت عقربه های ساعت

من که این همه از تهران دورم دلم خونه.... اونوقت شماها که دیگه خدا میدونه تو دلتون چی میگذره.... اگه این امتحانای لعنتی نبود منم الان تهران بودم....

افشین احمدپور

منم نگفتم شما دانشجوی فریب خورده اید! گفتم اونهایی که میرن بیرون آشوب می کنند دانشجوی فریب خورده هستن.

بهار(سلام تنهایی)

وای که دلم خونه از این همه ظلم چرا همه چیز این گونه ویران شد تا کجا باید آه کشید و داد زد و بیداد کرد وای از آدمیانی که آدمیت را تنها در مقام و پول یافتند چه بر سرمان می آید ما را چه میشود همه جا غبار غم گرفته و تلخی از قلم همه می تراود [دلشکسته]