یک روز پنجشنبه

همه چیز در یک روز پنجشنبه اتفاق افتاد در خانه پدری.

من در لباسی رسمی و با ارایش صورت و مدل موی رسمی در انتظار آینده ای که رسما رقم میخورد ولی هیچ چیز از ان نمی دانم

صورتهای خندان ، آرزوهای خوب ،دسته های گل و دعاهای خیر........

مغز من تهی از هر فکری فقط هر کاری که فکر میکنم باید انجام شود را انجام میدهد

بالاخره تمام میشود

و من خسته به تختخواب یک نفره تنهایی هایم میروم

دوباره احساس میکنم که چقدر دلم میخواهد بخوابم.......خوابی سنگین.......

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
خلاف جهت عقربه های ساعت

وای...... اول اومدم بگم چقدر زیبا نوشتی.... بعد تلخی موضوع زیباییش رو تحت الشعاع قرار داد.... الان موندم چی بگم.... فقط همون شراب دو ساله رو واست مناسب میدونم .... [ابرو] البته خدا کنه مطلب رو درست فهمیده باشم...

امیر سالار

کلافه از گره کروات، لباس سفید تو و من که فهمیدم دوستت ندارم!

مژده

امیدوارم خستگیت و این حالتی که مغزت از هر فکری خالیه صرفا به خاطر بزرگ بودن این اتفاق باشه که به هر حال هر کس تجربه کرده اولش یه کم گیجه. کاملا طبیعیه . اگه درست فهمیدم و قضیه ازدواجه تبریک میگم خانومی. خوشبخت و شاد باشی همیشه

خلاف جهت عقربه های ساعت

منظورم این بود که یه برداشتی کردم که امیدوارم اشتباه باشه.... یه صحنه از خواستگاری رو داری به تصویر میکشی ... یه ازدواج ناموفق.... نمیدونم... برداشت من این بود.... امیدوارم اشتباه فکر کرده باشم...

شاهین

منم الان حالت تو رو دارم با این تفاوت که هنوز باورم نمیشه اینقدر از زندگی نا امید باشی.امیدوارم به زودی بتونم امواج امید رو تو نوشته هات لمس کنم.

رایان

ایجانم. مبارکه! [گل] [گل] [گل]