فرصت

گاهی وقتها فکر میکنم که اگه یه جورهایی از لحظه مرگمون با خبر میشدیم ، فرصت باقی مونده رو حتما یه جور دیگه زندگی میکردیم.... به دور از همه روزمرگی ها... دیگه روزهامون مثل روزهای قبلمون نبود، حداقل سعی میکردیم به اون ارزوهایی که داشتیم و بهش نرسیدیم فکرکنیم... یا اون آرزوی هایی رو که میتونیم و خیلی دور نیست رو بدست بیاریم.

دیروز داشتم فکر میکردم که چه کارهایی تا الان دوست داشتم انجام بدم و ندادم:

1: پرواز..... از اون پروازها که از یه ارتفاع خیلی بلند از هلیکوپتر میپری پایین و کل آدمهای زیر پات حتی به اندازه یه ارزن هم نیستن

2: گرفتن دکترای رشته خودم... یا حداقل اینکه یه بار بتونم با خود نادین گوردیمر در مورد داستان Karma صحبت کنم

3: گرفتن مدرک Pedi غواصی... طوری که بتونم هر جای دنیا که خواستم غواصی کنم... ازاد ازاد... بدون کلاه ... طوری که موهام توی آب راحت و باز  باشن

4: از تهران تا چالوس با موتور برم( تو تابستون البته)

5: از همه بچه گربه های گربه قهوه ای محلمون نگهداری کنم ، تا اینقدر واسه خاطر بچه هاش با گربه های بزرگتر در نیوفته...

6: واسه رابین هود یه مرسدس مک لارن بخرم و تورنادو رو بگذاریم تا یه کمی استراحت کنه

7: کلاس شیرینی پزی برم، یه کیک شکلاتی بپزم که پر از شکلات و گردو باشه...

8: این زبان فرانسه نصف و نیمه ام رو ادامه بدم، طوری که وقتی France 24 نشون میده من همه حرفهای اقای مرجی رو بفهمم

9: به هر بهانه ای هست اسباب سفر مریم ها به فرانسه رو جور کنم، در اخر هم هر دوتاشون رو بغل کنم و بگم که دوستشون دارم و حلالم کنن که خیلی اذیتشون کردم

10: سینا رو به بزرگترین شهر بازی دنیا می بردم و میذاشتم هر اتیشی که میخواد بسوزونه

١١: یه بار دیگه با تو دوست عزیزم می نشستم به قهوه خوردن و گپ زدن

.

.

.

پ.ن: دوستی میگفت اگه حتی میدونستیم که کی میخوایم بمیریم باز هم صبح بلند میشدیم و میرفتیم سر کار و زندگی قبلیمون رو ادامه میدادیم، ما عادت کردیم به روزمرگی ، به معمولی بودن.

پ.ن2: بعضی از ارزوهام خیلی بزرگ نیستن... بعضی ها رو میتونستم انجام بدم.... نمیدونم تا کی میخوام درگیر روز مرگی باشم؟!!!

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

ممنون نازنین عزیز از اینکه بهم سر زدی با اجازه لینکت کردم خانومی[چشمک]

ارغوان

از این مدل آرزویی نوشته بودم قبلاَ. نوشتنشون حال میده ولی این که کی انجام بشن یا برآورده؟؟؟؟؟؟؟

سارا

[نیشخند] خوب ارزوها که خوبن منم چند موردش و دوست دارم.. اما ببینم مگه اسم اسب زورو تورنادو نبود ؟ [متفکر] خوش به حال رابین هود که تو می خوای براش مرسدس بخری ![افسوس] اینم واسه گربه قهوه ای تون ! ممنون بابت آگاهی ! ( بلاگ بی تربیت خوشه را عرض می کنم !‌)‌[شرمنده]

گلاب

زیبا بود خیلی زیبا[گل]

بهار (سلام تنهایی )

سلام نازنینم ... خیلی از کارها رو میشه انجام داد ولی گاهی شاید از تغییر می ترسیم یا اینکه همون روزمرگی ست .. تنها آرزوم تو دنیا اینه که یه زمانی وقت برای خودم داشته باشم تنها باشم و بتونم برم دور دنیا سفر ..دوست دارم توریست بشم ... و فقط سفر کنم همین ... امیدوارم به آرزوهات برسی ... همیشه سلامت باشی نازنین عزیز ..[قلب]

گندم

خوشم اومد از موضوع پستت.بصورت بازی ادامه میدهیم راهت را نازنینااااااااا. فک کنم یه خرده تابلو بود که دلت میخواد با جناب شاهین خان قهوه میل کنید[نیشخند][نیشخند] راستی جات خالی دارم بستنی میخورم[خوشمزه]

مهر

چه آرزوهای قشنگی...[لبخند]

شاهین

من از طرف خودم و تمامی همکارانم هم از گندم عزیز به خاطر دقت بالا و هم از نازنین عزیز به خاطر اینکه هنوز منو فراموش نکرده کمال تشکر را دارم. بزرگترین آرزوی من در چنین شرایطی این میتونست باشه که تمام فامیل رو مثل روزهای عیدی که همه جمع میشدیم خونه پدر بزرگ خدا بیامرزم........جمعشون میکردم به صرف شام و با همشون تک تک خوش و بش میکردم....بدون اینکه بهشون بگم چی شده....

سارا

[نیشخند] منم ارزو داشتم اگر پسر بودم خودم راننده ترانزیت بودم !! ای کاش می شد .. حداقلش مکانیک می شدم .. باور کن !! منم تو بازیتون می یام ! [نیشخند]