حاچ آقا

از همون اول که با رابین هود و پدر و مادرش وارد بازار روز فریدونکنار شدیم، هی گفتم من میخوام برم اون جا که نوشته صنایع دستی ترکمن....وسطهای بازار بودیم که دیدم پدر رابین هود با دست اشاره میکنه که بیا اینجا....

دیدم که دقیقا زیر تابلوی "صنایع دستی ترکمن" یه خانمی بساط کرده و یه عالمه شورت و سوتین هم گذاشته واسه فروش... از همه نوع و رنگش.... مشکی، صورتی، سفید، فنر دار، ابری ، ژله ای و.....

پدر رابین (با یه خنده شیطنت امیز): عروس جان بیا... اینم صنایع دم دستی که میخواستی.

 من:خنده

پ.ن: گاهی پدر رابین را خیلی بیشتر از خودش دوست دارم..... رابین میگه: از بچگی ات هم عاشق مرد های سن و سال دار بودی... دروغ با شما نیست، راست میگه.

پ.ن: گاهی واسه اذیت کردن به پدر رابین میگم: حاچ اقا.... اونم به من میگه: نازنین سادات.... (راستی .... گفته بودم سید هستم؟!)

 

/ 19 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رایان

عکه شانس مارو !! پس برم یه ده سال دیگه بیام نه؟! [نیشخند]

رایان

اوه. عمامه سیاهی پس! [لبخند]

مهر

وای چه پدر شوهر باحالی[زبان]

آقا طیب

وای چه پدر شوور باحالی خدا شانس بده خواهر.در مورد اون موضوع هم شوما خونتو کیثیف نکن.

بلانش

هاها...چه با حال مادرجان ...حداقل کمی سرخ و سفید می شدی که نشون بدی عروس خجالتی با حجب و حیا هستی مثلا...

پری ناز

کلا اینکه پدر شوهرها خیلی گلن.

نقش ونگار

سلام نازنین دیشب خیلی خوش گذشت خیلی خیلی خواهرت را دوست دارم خیلی مهربان و خودمانی است. انگار هزار ساله با هاش دوستی.مثل خودت اما برای خودت بنویسم ریا می شود. از این تریبون اعلام می کنم آنچه رند خلوت نشین در مورد مریم ها می نویسد حقیقت ندارد. متشکرم از همتی که کردی جمع دوست داشتنی بود. واین گردهمایی وبلاگی بسیار خوب از آب در آمد معمولا اینجوری نمی شود. مریم و گندم هم دختر های نازنین و صمیمی هستند. جقدر خوشحالم که دیروز خودم را مجبور کردم از خانه بیرون بیام.و این همت تو بود صواب کردی. خدا حفظت کند. شاد و سبز باشی و هفته خوبی را شروع کنی

کرگدن

چرا من این پست رو با سه روز تاخیر دارم می بینم ؟!

کرگدن

یعنی من چمه ؟! یعنی رفتنی ام ؟!!