تنهایی

از چهارشنبه شب هاش خانم حالش بد شده و تو بیمارستان مهر بستری شده..... وقتی پنجشنبه صبح مریم این خبر رو بهم داد هنوز خواب بودم... به سرعت خودم رو رسوندم بیمارستان و وقتی دیدم روی تخت خوابیده، بی اختیار تمام خاطراتی که ازش دارم برام زنده شد....

 اون وقتها که بچه بودم و من و میبرد میگذاشت خونه مامانش و بعد میرفت مدرسه... اون وقتهایی که بخاطر شغل پدرم مجبور شدیم چند وقتی توی هند تنها زندگی کنیم.... اون وقتهایی که میرفتم موسسه ملی زبان و اصلا دوست نداشتم که کسی بیاد دم در موسسه دنبالم و توی راه یه جا با هم قرار میگذاشتیم.... اون وقتهایی که منو میبرد دکتر و ساعتها توی مطب دکتر کلانی تو میدون فاطمی منتظر میمونیدیم و سعی میکرد که من حوصله  ام سر نره.... حالا همون دکتر کلانی دکتر خودش شده.....  یاد اون سالهایی افتادم که بدون پدرم تمام جور و سختی روزگار رو میکشید و یه تنه هم مامان بود برامون و هم بابا.... یاد اون شبی که اخرین شب حضور مجردیم تو خونه پدری بود.... چقدر راحت و اروم اشک میریخت و چمدونم رو میبست زنی که تو سخت ترین شرایط و موقعیت ها مثل کوه ایستاده بود.....

اون روز برای اولین بار حس کردم که اگر حتی یک لحظه وجودش و نفس گرمش رو حس نکنم چقدر تنها میشم....

/ 6 نظر / 5 بازدید
شاهین

خیلی از این خبر ناراحت شدم ...ولی از طرفی از با معرفتی تو خوشحال....اینکه گذشته به این زودی یادت نمیره و نمیگی...خب چیه مگه همه پدر مادرا از این کارا میکنن...اصلا وظیفشونه...خیلی ماهی....نگران نباش....چند روز دیگه هاش خانم خونس...پرامیس...

فرهاد خان

با سلام ممنون از گذر و نظرتان امیدوارم هیچوقت تنها نباشید من علیرغم علاقه شما شکلات و شیرینی دوست ندارم ولی عاشق پازل هستم . من به هر کس که قلم توانایی دارد شدیدا توصیه می کنم که از غم و رنج اجتماع بنویسد و شما نیز هم . I will read your weblog as soon as. be glad and fresh

پرتوی مهر

خیلی ناراحت شدم جدا.براشون آرزوی سلامتی می کنم.[گل]

م

امیدوارم هرچه زودتر تو خونه خودشون بری دیدنشون. درو برات باز کنن و به روت لبخندی پر محبت تر از همیشه بزنن. امید که زودتر خوب شوند.

کرگدن

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشن ... دعا می کنم از صمیم قلبم برای سلامتی شون ...

رایان

ای وای. چرا؟ چرا بستری؟ خدا نکنه زوده برا تنهای شما. سایه‌شون همیشه بالا سرتون باشه. [گل]