فصلی نو
دروزهای پایانی سال 89 گذشتند.خانه تکانی کردم و از روی اتش پریدم با هزاران ارزوی خوب و بد. سبزی پلو ماهی شب عید رو برپا کردم و از توصیه نقشی بانو استفاده کردم تا ماهیتابه ام بو نگیرد. تا سال تحویل بیدار ماندم ، فال حافظ گرفتم و تمام تعطیلات را در تهران ماندم و کار کردم. به یاد سالهای قبل که در کنار هاش خانم اینا بودم و حتی یک روز هم تهران نمی ماندیم. به یاد نوروزهای گذشته ای که با رابین هود داشتم. تعطیلات تمام شد و روزمرگی زندگی دوباره شروع شد ولی حس زنی را دارم که دوره جدیدی از زندگیش آغاز شده است.
یونس را شنیده ای؟
-بله، توفان و شکم ماهی
-شکم ماهی یعنی چه؟
-وهاب تاملی کرد:نوعی زندان انفرادی
-یونس بلند خندید:قابل قیاس نیستند. در زندان انفرادی سرنخهای تو به جهان وصل است: یاد اوری خاطرات ،گفتگویی با نگهبان، اسمان پشت دریچه، اما انجا، در شکم ماهی، خاطره ای نیست، سکوت پیش از افرینش، تنهایی مطلق پروردگار. برزمین که پا میگذاری هزارساله ای . زیر بوته کدو به خواب میروی. نقشهای روی پرده دور و برت را میگیرند، هر ادمی از باد می جنبد، ورم میکند، گود میشود. افسوس! صدا ها دور شده، سکوت دریا در تو مانده." غزاله علیزاده، خانه ادریسی ها.
پ.ن: فصل نو و بهار نو به همه دوستام مبارک باشه....... شرمنده که پیغامها رو دیر جواب دادم.
تکنولوژی
وقتی میاد خونه داره با موبایل حرف میزنه. ماهی یکی از دوستاش مریض شده داره میگه چه دوا و درمونی بریزه تو حلقش تا خوب شه. همینطور که داره نسخه ماهی رفیقش رو می پیچه با سر بهم سلام میکنه.
میز شام رو میچینم. میگم شام میخوری که؟!! میگه : دستهامو بشورم الان میام.
میز و میچینم... گلهای تازه ای رو که بعدازظهر خریدم رو میگذارم روش تا ببینه...
تا میاد بشینه موبایلش زنگ میزنه. مدیر پاساژه... در مورد شارژ داره حرف میزنه.... بدهکاری... طلبکاری....
باز هم نمیشه که باهم حرف بزنیم....
کتابم رو بر میدارم میرم توی اتاق خواب.... خاطرات تریسترام شندی.
صبح با صدای موبایل از خواب بیدار میشیم..
این همه تکنولوژی واسه اینه که ادمها به هم نزدیک بشن؟!! یعنی واقعا هدف تکنولوژی این بوده؟!!!
پ.ن: یه عزیزی میگفت قدیمها واسه دعای خیر میگفتن ان شاالله همیشه نانت گرم و آبت سرد باشه...... حالا نانها فریزری هستند و آبها گرم گرم.
"رو کم میکنیم"
"کودک درون" در زندگی واقعی وجود داره؟!!یا یکسری بحث و تئوری توی کتابهاست.
من و رابین هود هردویمان بچه های سه ساله شده ایم. جملات همدیگه رو تکرار میکنیم با یه "خودت چی؟".
جامعه ما یه دوره رو از سر گذرونده و در این دوره دیگه زنها جزیی از وسایل خونه نیستن. میتونن حرف بزنن.... نظر داشته باشن.... برای خودشون تصمیم بگیرن.... و خیلی چیزهای دیگه....
رابین همه اینها رو قبل از ازدواج دیده.... نمیدونم چرا الان میخواد همه کارهای منو خودش انجام بده..... البته از رو دوست داشتنه ها!!!
نمیخواد من زحمت فکر کردن بکشم... یا واسه چیزهای خصوصیم تصمیم بگیرم....
اینه که یه جنگ بی امان و خاموش در گرفته.... " رو کم میکنیم" در حد بوندس لیگا...
پ.ن: من پناه بردم به مشاوره.... اون پناه برده به همون بچه سه ساله هه....
پ.ن٢: کاش تو دانشگاه یه دو واحدی درس میگذاشتن واسه اینکه یاد بگیریم چه جوری با این رابین هود های مهربان تر از مادر سر کنیم.
خانه هاش خانم
این چند وقته که نبودم.... هم سفر بودم... هم غور و تفکر میکردم.... هم کتاب میخواندم و ترجمه میکردم.... تازه اشپزی و هنرهای دیگه ام رو نمیگم که خدایی نکرده چشمم نکنین.... هزار ماشاالله.... الله اکبر..... اینقدر هنر از خودم به خرج دادم که الان رابین هود برم گردونده خونه هاش خانم... تا هاش خانم هم از این همه هنرهای تازه شکفته من بهره مند بشه....
زندگی تو خونه هاش خانم با زندگی تو خونه خودم تفاوتهای زیادی داره...
مثلا : اگه خورشت هاش خانم یه کمی آبش زیپو بشه... حضرت والا(پدرم) غذا را تحریم کرده و به خوردن نان و پنیر رو می اورند و هاش خانم هم به خود خوری میپردازند و ما همگی میدانیم که طوفانی عن قریب در راه است که ممکن است هر آینه یقه یکی از ما را بچسبد.... در خانه خودم حتی اگر استانبولی پلوی شفته هم درست کنم اگه کنارش ماست و خیار هم باشه جناب رابین هود خورده و کلی هم تشویقم میکنند که این دفعه خیلی بهتر از دفعه پیش شده بودا!
یا: در خانه هاش خانم در هر لحظه ای میتوان انتظار داشت که صدایی از گوشه ای در بیاید... مثلا وقتی که شما خوابید کسی فیلم رزیدنت اویل نگاه کند(سینا) یا تکرار سریالهای ماه رمضان نگاه کند(هاش خانم) یا یک ساعت به ادای فریضه اپیلیدی بپردازد (مریم) یا خوابش برده باشد و دستش برروی کنترل تلویزیون مانده و هر لحظه صدای بی بی سی فارسی بیشتر شود........... در خانه خودم تقریبا هیچ صدایی نیست و تا ساعت هشت و نه شب حتی تلویزیون هم روشن نمیکنم.... فقط خودم هستم و اسموک که اونم غلام شماست!!!
خلاصه : هر چی خونه هاش خانم مثل اتوبان همت پر از سر و صدا و رفت و امده.... خونه من به قول هاش خانم مثل قسمت بیماران افسرده روزبه ساکته....
نتیجه اخلاقی : قدر شوهرهای خود را دانسته... و همین که سقفی بالا سر شما گذاشته اند و سایه ی مبارک همایونیشان بالای سرتان است یک نان خورده و یک نانوایی خیرات و مبرات کنید.....باشد که همگی رستگار شویم!
پ.ن: فکرهای بد نکنین... رابین هود تازه قراره بره یه سفر کاری... من هم چند روزی مهمون هاش خانم هستم....و خودم هم سهم به سزایی در شلوغ تر شدن خانه هاش خانم دارم
دیگه چی دلته؟!
این چند وقته که تو خونه هستم فرصت این که بیشتر به خودم فکر کنم رو دارم... کارهایی میکنم که همیشه میگفتم حالا شاید بعدا انجام بدم... کتابهایی رو میخونم که همیشه فکر میکردم که وقت خوندنشون رو ندارم و کارهایی رو میکنم که ازشون خیلی لذت میبرم.
توی این بیست و هفت یا هشت سال گذشته بیشتر وقتم رو به درس خوندن و کنکور دادن و بعد صبح تا شب کار کردن گذروندم. خیلی وقت بود که دلم لک زده بود واسه خوندن کتابهایی که خیلی دوست داشتم بخونمشون. یادمه چند ماه پیش یه پست جناب کرگدن باعث شد که خیلی برم تو نخ روند زندگی معمولی و اینکه تا کی میخواد این روند ادامه پیدا کنه بدون اینکه به اون چیزهایی که واقعا واسم مهم هستن یا دوست دارم رسیده باشم.
حالا بعد از سالها این فرصت واسم پیش اومده که بشینم و یه بار دیگه کتاب هزارتو های بورخس رو بخونم و حس کنم که یه شهروند بوینس ایرسی هستم و از تمام تبحری که توی داستان نویسی داره لذت ببرم و دوباره یاد کلاسهای دکتر نجومیان واسم زنده بشه.
اشپزی کنم و کیک بپزم، اهنگهای فرانسوی گوش کنم، داستانهای کوتاه انگلیسی بخونم، با یه سگ بیافتم دنبال اسموک و بترسونمش، زنگ بزنم به مریم و با جیغ گوش کر کن بگم آآآآآآآآ بجییییییییییییییی ،بعداز ظهر ها پیاده برم تا کتاب فروشی مهرگان و یه کتاب بخرم، گاهی یه سری به پت شاپ بزنم و یه موش واسه اسموک بخرم و اخر سر بگم: خب نازنین خانم دیگه چی دلته؟!!!
پ.ن: دیگه چی دلته رو از اقا طیب یاد گرفتم.... از همین جا بهترین ها رو براش ارزو میکنم....
پ.ن٢: قالب رو عوض میکنم... قابل توجه خواننده خاموش که گفته بودن eggy هستش...
دو ماه تعطیلی
سلام..
یه عالمه مرسی واسه یه عالمه مهربانی... خداییش فکر نمیکردم که اینقدر واسه همه مهم بوده باشم.... البته من ادم مهمی هستم به رسم اردیبهشتی ها ولی خدا وکیلی فکم چسبید به میز وقتی دیدم فراموش نشدم....
یه عالمه کامنت دارم که همه رو جواب میدم....
تو این دو ماه اتفاقهای زیادی واسم افتاده...
اول اینکه یه عضو جدید به خانواده من و رابین هود اضافه شده... هاش خانم نوه دومش رو دیده.... مریم خاله شده.....
بله شما درست حدس زدید...... یه بچه گربه اوردم!!!!
اسمش رو گذاشتم smoke من مامانش هستم ولی رابین هنوز قبول نکرده که باباشه!!!
پ.ن: از فیلتر شدن بعضی از وبلاگهای دوستان خیلی ناراحت شدم....
خیلی از پستهاتون رو از دست دادم.... خیلی دوست دارم که همه شون رو بخونم...
حالا که تریبون افتاده دستم از جناب الن یه تشکر در حد تیم برزیل میکنم و با رعایت شئونات اسلامی میگم: خیلی مخلصیم..... خواهش میکنم .... آقایی......(جای خالی ها جوابهای خیالی جناب آلن)
با تشکر از تمام عزیزانی که در این امر ما را یاری فرمودن....
نخ سوزن رسانه ملی و ارتش سایبری !!!
پ.ن2:خیلی زود میام و یه پست جدید میگذارم....
اس ام اس
نصفه شبی واسه رابین هود اس ام اس اومده که:
سلام ،من همونم که تو توحید بهم شماره دادی . اسم یو چیه؟!!
رابین بهش زنگ میزنه، یه دختری با کلی ناز و عشوه گوشی رو بر میداره.
رابین: خانم من به شما شماره دادم؟!!! شما میدونین با این اس ام اس چقدر برای من مزاحمت ایجاد کردین؟!!
دختره: ببخشید اقا فکر کنم اشتباه شده...
دوباره اس ام اس میاد که:
میشه بگید چه مزاحمتی واسه جنابعالی ایجاد کردم؟!!! من فقط میخواستم باهات دوست بشم، قصد دیگه ای هم ندارم.
من:
رابین:
من: برو خونه بابات، تا بعد بیام تکلیفت رو روشن کنم.
رابین: قبلا ها مهرم رو میدادی...
من: قبلا ها گذشت.... پاشو جمع کن برو خونه بابات ضعیفه.... دیگه هر چی بین ما بود تموم شد... تشت رسواییت از بوم افتاد پایین... از اون اولش هم میدونستم مرد زندگی نیستی، دلت پیش اون دخترخاله خپل و خیکیت بود، فکر کردی اون نگاه یواشکی هاتو نفهمیدم؟!!! به روی خودم نیاوردم، خانومی کردم.....
رابین:
من:
چک
چک رو میده دستم و میگه : ببین و کلی برو واسه خودت
من:
نوشته" شیش میلیون ریال"
میگه: تازه این که چیزی نیست ، چک دارم بالاش نوشته "به نام خدا"
میگم: احتمالا از اون ادمهاست که تو رخت خواب میگه بسم الله الرحمن الرحیم...... قربت الی الله...
پ.ن: رابین هود جان حسابی نرمش کن، ورزش کن، و روحیه ات رو اماده کن که فردا و پس فردا کلی شیشه داریم واسه(کشیدن نه پدر جان!!) شستن..
وقتهای دلگیری
مدتی میشود که وبلاگم یا توهماتم است یا خاطراتم.
برای همین است که کامنت های خصوصی دارم که میگویند از مرفهین بی درد جامعه هستم.. همه اش بهم خوش میگذرد.. و کللن خوش بحالم...
زندگی برای من هم مشکلات دارد، همانطور که برای شما. برای من سختی دارد، همانطور که برای شما.
دلتنگی ، بی پولی، افسردگی، ناراحتی، اعصاب خردی، جنگ و دعوا، گریه و غصه و.... برای همه مان مشترک هستند.
من هم درک کرده ام با تمام سلولهایم، فقط اینجا ذکر مصیبت نمیگویم... کللن هیچ جا نمی گویم....
اون وقتها که دلم میگیره... میرم بیرون قدم میزنم... گاهی سینما هم میروم... گریه نمیکنم، برایم سخت است. شعر های شاملو را گوش میکنم به رسم قدیم تر ها..... در دفتر صورتی که مریم بهم هدیه کرده مینویسم، دوش میگیرم و گاهی زیر هود گاز سیگار میکشم....
پشیمون میشم، از همه تصمیم هام.....
ابا و اجداد خودم و خودش رو میکنم تو مستراح(گلاب به روتون) و در رو میبندم...(نمیدونم چی جوری جا میشن این همه ادم؟!)
ولی...................
خودم را زود جمع میکنم.... حمام میروم... لباس خواب مورد علاقه ام را میپوشم... همون که مریم پارسال واسه تولدم خرید... ارایش میکنم.... موزیک میذارم... میرم به دیدن درختی که دقیقا جلوی پنجره اشپزخونه است... پنجره رو باز میکنم و همه مشکلات رو ارجاع میدم به تخمدونم ....
پ.ن: اوقاتم تلخه ....... میرم چند وقتی واسه خونه تکونی.
چی کاره میشدم؟!! میشدی؟!!!
اگه من الان تو این شرکت کار نمیکردم و همه شرایط هم اماده بود برای اینکه کاری دیگر انجام دهم:
1:کتاب فروش میشدم: یه کتاب فروشی مثل کتابفروشی هاشمی، البته بهش چند تا صندلی ونیمکت راحت هم اضافه میکردم تا اون دانشجوهایی که نمیتونن واسه هر کتابی هزینه کنن بشینن و سر صبر و راحت کتاب رو بخونن و بعد تصمیم بگیرن که به دردشون میخوره یا نه؟!!!
حتما اون اقا تپله که قبلا تو همین کتابفروشی کار میکرد و راهنمای کتابخونی من تو دوران دبیرستان بود رو پیدا میکردم و دوباره ازش میخواستم که بهم کتاب معرفی بکنه... از اون کسایی هستش که به اندازه یه دنیا دلم براش تنگ شده ولی متاسفانه به غیر از ادرس اون کتابفروشی هیچ ادرس دیگه ای ازش نداشتم.
2:راننده میشدم: حتما همسر یا دوست پسری (بستگی به شرایطم داشت) انتخاب میکردم که ترانزیت داشته باشه و البته قبول کنه که من هم با خودش ببره.. و من حتما به امر جهانگردی مشغول میشدم.
3:محقق میشدم: میرفتم مدت زیادی در هند ، چین و بعد یونان زندگی میکردم و کلی در مورد رسم زندگیشان میخواندم و تحقیق میکردم و لذت میبردم و بعد یک کتاب تحقیقی مینوشتم که کف همه ببرد.
4:مهندس/دکتر میشدم:حتما الکترونیک یاد میگرفتم و یه دستگاهی میساختم که هم جارو کند و هم طی بکشد و البته با کنتزل از را ه دور کار کند و ماهی یک دفعه کل خانه را بشوید و بسابد و بروبد. البته شاید دکترای مغز و اعصاب میخواندم و این برنامه را به جای تمام بازی های کامپیوتری در ذهن رابین هود جای میدادم. طوری که او همانطور که نیاز به بازی کامپیوتری را در خود حس میکند نیاز به خانه تکانی را هم درخود ماهی یکبار حس کند.
5:غواص حرفه ای میشدم: حتما فیلمبرداری مستند در زیر اعماق ابها را یاد میگرفتم و به دوردست ترین ساحلهای دنیا میرفتم و تجربه های نو می اموختم.
6:کوهنورد میشدم: حتما به تبت میرفتم و با اورست باهم طلوع خورشید را میدیدیم (آخه نه اینکه الان با دماوند دیدم)
7:گل فروش میشم: زیبا ترین گلها را به محبوبترین افراد زندگیم با یه عالمه ارزوی خوب هدیه میدادم
8: دیلر میشدم: توی یه کازینوی خیلی شیک کار میکردم... یاد میگرفتم چه جوری مثل پل نیومن ورقها رو بر بزنم.
آخر سر هم بازنشسته میشدم... می نشستم روی یه مبل راحتی و کتاب مورد علاقه مو ورق میزدم و گاهی هم دستی بر سر گربه پرشین عزیزم میکشیدم ... چای دیشلمه میخوردم.... سیگار برگ نازک میکشیدم... گاهی روی همان کاناپه چرت میزدم.... لپ تاپی میخریدم و به تمام وبلاگهایی که دوست داشتم سر میزدم.....
پ.ن: نمیدونم دوست دارین یه بازی حسابش کنین یا نه؟!! ولی همه دوستهای خوبم دعوتن که اگه خواستن ادامه بدن...
حاچ آقا
از همون اول که با رابین هود و پدر و مادرش وارد بازار روز فریدونکنار شدیم، هی گفتم من میخوام برم اون جا که نوشته صنایع دستی ترکمن....وسطهای بازار بودیم که دیدم پدر رابین هود با دست اشاره میکنه که بیا اینجا....
دیدم که دقیقا زیر تابلوی "صنایع دستی ترکمن" یه خانمی بساط کرده و یه عالمه شورت و سوتین هم گذاشته واسه فروش... از همه نوع و رنگش.... مشکی، صورتی، سفید، فنر دار، ابری ، ژله ای و.....
پدر رابین (با یه خنده شیطنت امیز): عروس جان بیا... اینم صنایع دم دستی که میخواستی.
من:
پ.ن: گاهی پدر رابین را خیلی بیشتر از خودش دوست دارم..... رابین میگه: از بچگی ات هم عاشق مرد های سن و سال دار بودی... دروغ با شما نیست، راست میگه.
پ.ن: گاهی واسه اذیت کردن به پدر رابین میگم: حاچ اقا.... اونم به من میگه: نازنین سادات.... (راستی .... گفته بودم سید هستم؟!)
مسافرتی با وزیر دفاع و هم پیمانانش
این چند روز که نبودیم با خانواده رابین هود به مسافرت رفته بودیم.....
در همین راستا.... و در راستای یکی از پستهای جناب آلن:
اگر زن کباب .... خواهر زن نان زیر کباب باشد..... خواهر شوهر حتما سیخ کباب است.....
پ.ن: باور بفرمایید که ما از پس ایشان بر میاییم و از ان کبابها نیستیم که از روی سیخ میریزند!!!
بیمارستان..
این یکی ، دو روز که نبودم جناب رابین هود مریض شده بودن..... تا دیر وقت تو بیمارستان بودیم... بگذریم که این اهالی بیمارستان کیان دیگه همه ما رو میشناسن..... نه اینکه زود به زود دلمون واسشون تنگ میشه، اینه که همه دکتر ها و پرستارها اشنا هستن.
تو بیمارستان.....
من: خدایی اگه عیب و ایراد دیگه ای هم داری بگو... من طاقت شنیدنش رو دارم...
رابین: زن هم بود زنهای قدیم... با هزار عیب و ایراد شوهرشون میساختن... میرفتن هوو میاوردن سرشون باز هم ابرو داری میکردن....
من: آخی... تو با این همه عیب و ایراد همین یکی هم واست زیاده.... همین امروز و فرداست که مهریه ات رو بدم و بفرستمت خونه بابات...
رابین: بنده خدا!!! الان شوهر مردنی با یه عالمه عیب و ایراد اکازیونه... خبر نداری..... همه زنها دنبال همچین مردی میگردن...
من: روسریم رو میکشم جلو... حسابی حچاب میکنم... با یه عالمه ناز و غمزه میگم: خدا نکنه حاج اقامون اینا... حالا من هیچی.. تکلیف این بچه که تو شیکممه چی میشه؟!!
رابین: اگه این زبون رو نداشتی که .....
من: جرات داری ادامه بده؟!!!!
رابین: هیچی .... همون قضیه مهریه ام و خونه بابام و اینا....
پ.ن: رابین هود بهتر شده است.... مرسی از "تو" دوست خوب و عزیزم بخاطر نگرانی هایت.... از همین وبلاگستان و راه دور میبوسمت...
سرخوشی
در خونه رو که باز میکنم میبینم که جناب رابین هود کلی به ما حال دادن و چراغ توالت رو روشن گذاشتن... فکر میکنم چرا حالا توالت؟!!.... میام یه قهوه واسه خودم دم میکنم و یه تکه کیک هم میگذارم کنارش... نوار فرامرز اصلانی عزیزم را که از کلکسیون هاش خانم کش رفته ام را میگذارم.... از اون نوارهای قدیمی واسه دوره دانشجویی هاش خانم است... از شنیدن این نوار بیشتر از هزارتا سی دی و دی وی دی لذت میبرم.... همچنان که کارهام رو انجام میدم با ریتم اهنگ شروع به حرکات موزون میکنم و زیر لب میخونم..... "اگه یه روز برسی سفر... بری ز پیشم بی خبر..." حال میکنم واسه خودم....
خورشت الو اسفناج درست میکنم... خورشت مورد علاقه خودم است.... برای شام رابین هود میگذارم.... برای فردا ظهر خودم هم ایضن... تو دلم میگم این خورشت الو اسفناج میدونی با چی میچسبه؟!!!.....
هاش خانم زنگ میزند... کلی با جیغ جیغ براش تعریف میکنم که امروز چه اتفاقهایی افتاده... میگوید " الهی بمیرم دخترم کللن سرخوشه!!"
دوش میگیرم.....لباسی رو که دوست دارم میپوشم.. آرایش میکنم.... ناخنهایم را سوهان میکشم.... دستهایم را کرم میزنم.....
رابین هود از راه میرسد.... تو دستش یه بسته است به سادگی به دستم نمیدهد..... درش را باز میکنم.... خدایا همونی که تو دلم گقته بودم میچسبه.... یه "شی واز" ..... میپرم بغلش و میبوسمش...
کلی تعریفی از جنگل شروود دارد.... بعد از پایان تعریفی ها فرصت پیدا میکنم که بهش بگم:
" راستی.... چراغ توالت رو روشن گذاشته بودی..." (گفتم ازش تشکر کنم بلکه تشویق بشه دفعه بعد چراغ اشپزخونه رو روشن بگذاره)...
میگه: جدی!! یادم رفته بود ، موبایلم زنگ زد یادم رفت خاموشش کنم....
پ.ن: صبح اول وقت رفتیم شرکت قرار بود از همه "ازمایش خون و بعضی مایعات بدن"( به جون خودم عین عبارتشونه) بگیرن...
پ.ن 2: دو سه شبی بود که کمبود خواب داشتم... حالا هی فکر بد بکن!! نه خواهر من، نه برادر من، اینجانب در حال درست کردن پازل جدیدم بودم تا ساعت 2 صبح... با این حال سر حال بودم و رفتم ازمایش خون و بعضی مایعات بدنم رو دادم...
پ.ن: پی نوشت ها رو گذاشتم تا شما هم بگید: "آخی ... جوون مردم ... چقدر سرخوشه!!"
مرد و زن
مرد در اغوش زن دراز میکشد.... بدنش غرق در عرق است....
زن ، مرد را در اغوش میگیرد...
مرد به زن و فرزندان خود فکر میکند.... دلش برایشان میسوزد...
زن به شوهر خود فکرمیکند... بی هیچ ترحمی.... در دل میگوید : او هم اکنون در کنار منشی اش خوابیده است... غرق در عرق....
مرد با اعتقاداتش درگیر است....
زن در دل با خود میگوید : بازهم مثل هزاران سال پیش، همچون مادر خویش حوا، توانست او را فریب دهد...
تقصیر او نیست طبیعتش اغوا کننده است.....
دوشنبه بارانی
سکانس اول:
دیروز از اون روزهای افتضاح بود..... به سختی اومدم سر کار چون میدونستم اگه خونه بمونم حالم بدتر میشه.... کلی با خودم کلنجار رفتم و کارهام رو انجام دادم... هی به خودم دلداری میدادم .
کلی انتظار کشیدم تا ساعت کاری تموم شد... دقیقا وقتی که کارتم رو کشیدم و میخواستم با یه عالمه خستگی مثل همیشه برم میدون صنعت و تو صف تاکسی ها خطی وایسم دیدم که موبایلم زنگ میزنه..... با بی حوصلگی برش داشتم .... هاش خانم بود...
هاش خانم: زنگ زدم حالت رو بپرسم.... بهتری؟!!
من: اره... شکر خدا... خوبم....
هاش خانم: زنگ زدم بگم بیای اینجا.... واست سوپ درست کردم... واسه رابین هم همون خورشتی که دوست داره....
من: نه مامان میخوام برم بخوابم.... خسته ام....( یه کمی خواستم خودم رو لوس کنم که حسابی نازم رو بکشه)
هاش خانم: لوس نکن خودتو.... پدرت گفته بیایی.... دلش واست تنگ شده.... اتاقت هم مرتب کردم که بری تو همون اتاق خودت استراحت کنی...
سکانس دوم:
میدون صنعت....
هیچ ماشینی پیدا نمیشه.... فقط دربست میرن.... چون شخصی هستن و رابین قسمم داده که سوار ماشین شخصی نشم همینطور زیر بارون وایسادم و دارم خیس میشم..... راه میافتم پیاده.... بی خیال قسم میشم.... دیگه اونقدر خیس شدم که سهم قسم رو هم ادا کردم... تقریبا هر ماشینی که میگذره و فکر میکنم که مسافر هم میزنه مقصدم رو میگم.... مرسییییییییییییییییییی... یه بنز سی ال اس.... تو دلم کلی امیدوار میشم.... میگم یادم باشه که یک مشت به دهان و یک لقد به ساق پای این بابک یاوه گو بزنم که میگه خانمهای متاهل رو از ظاهرشون میشه شناخت....
سکانس سوم:
خیس و خسته میرسم خونه هاش خانم.... میرم تو بغلش و یه چای داغ مهمونم میکنه.... میرم تو تخت خواب دوران مجردیم و پیش خودم میگم چقدر خوبه که ادم گاهی تو یه تخت خواب یک نفره بخوابه و لاحافش رو مثل ساندویچ دور خودش بپیچه....
پ.ن: با توجه و ناز کشی هاش خانم امروز تقریبا خوب خوب شدم!
گربه پرشین
چند وقت پیش یه طوطیه خیلی خوشگل خریدم....( حتما تا الان متوجه شدین که من چقدر حیوون بازم).... از جمله حیواناتی که در کنار مسعود و اکواریوم(اونهایی که تو فیس بوک هستن هر دو شون رو دیدن) رابین حاضر به پذیرشش در خانه شد....
این اقای طوطی بسیار مودب بود.... روی شونه می نشست.... از دست شما غذا میخورد.... خیلی هم اگه ازت خوشش میومد گوش و لبتو بوس میکرد..... کلی با هم دوست بودیم و یاد گرفته بود که با مسعود و ماهی ها هم کنار بیاد... تا اینکه یه روز مامان سمیه( یکی از دوستهای صمیمی دوران دبیرستان) این طوطی رو دید .... بخاطرمریضی قلبی و عملی که تازه روی قلبش انجام داده بود و اینکه بعد از ازدواج سمیه تنها شده بود، یک دل نه صد دل عاشق این طوطی ما شد.... خلاصه که مجبور شدیم این طوطی را دو دستی تقدیم هاش خانم سمیه اینا بکنیم که هم از تنهایی در بیاید و هم به طوطی ما رسیدگی بیشتری شود..... این شد که طوطی چند هفته ای هست که منو ترک کرده و تو خونه هاش خانم سمیه اینا در حال عیش و نوش و خوشگذرانی است.....
از انجا که دیگر طوطی ای نیست که با ان بازی کنیم در به در به دنبال یک عدد گربه پرشین چین چیلا میگردیم که جایگزین جناب طوطی کنیم....تازه فهمیدیم که نسل گربه پرشین در ایران رو به انقراض است و اصلها و ارجینالهایش در اکراین یافت میشود..... (گربه مون رو هم دزدیدن).... چقدر قیمتهایشان بالا است... ما هم که اصلا جز خوشه و این چیزها نیستیم که بخواهیم ازا ین هزینه هنگفتی که بهمان تخصیص میابد یک عدد گربه پرشین ناز نازی بخریم.... این است که فعلا در منزل تنها میمانیم تا شاید دولت عدالت محور و مهرگستر به ما هم کمک هزینه خرید گربه اعطا کند!!!
پ.ن: سرما خورده ام.... صدایم گرفته است.... گلویم هم گرفته است... چند روزی هست که نازنین همیشگی نیستم.... باخودم مبارزه میکنم.... دوست دارم چشم در چشم مشکلاتم بدوزم انقدر که از رو ببرمشان....
طرح خوشه از دیشب بر روی نروهایم با کفشهای پاشنه بلند صناری راه میرود.... چه میکنند با مردم.؟!! چقدر جیبهایشان گشاد است..... من و رابین اصلا جز این طرح نیستیم.... فکر میکنم خانواده ما را اصلا بازی نداده اند.....
خسته ام..... یه ادویل میخورم و سعی میکنم بخوابم...
...
حس های پنهانی
پدرش به تازگی فوت کرده بود. بر خلاف خودش، پدری مومن و با ایمان داشت. زنش را که تازه با هم عقد کرده بودند و از خانواده بزرگ و اسم و رسم داری بود را به بهانه ای در خانه پدر مرحومش گذاشته بود و با ماشین زنش به سرعت به سمت خیابان تخت طاوس که حالا شده خیابان مطهری میرفت.
توی راه به این فکر میکرد که ایا ازدواجش درست بوده ؟!! موقعیت مالی زنش براش خیلی مهم بود ، تازه تونسته بود که به کمک پدر زنش یه مغازه تو یکی از بهترین پاساژ های شهر رو به راه کنه، حالا که خوب فکر میکنه میبینه که عاشق زنش نیست و با اینکه زن خوشگلی هستش و خیلی ها به خاطر این انتخاب بهش تبریک گفتن ولی میتونه فقط در حد بخور و نمیر دوستش داشته باشه.... با خودش میگه: چرا هیچ وقت دلم براش نمی تپه؟!!! ته دلش به خودش میگه: تو از بچگی هم ادم هرزه ای بودی.!
میرسه به دبیرستان دخترونه. اونجا منتظرش وایساده با همون مانتو شلوار سرمه ای..... حتما تو کیفش یواشکی لوازم ارایش اورده مدرسه که تونسته یه ارایش ملایمی هم بکنه..... به خودش میگه: به این میگن عشق.... همونی که دلم واسش می تپه!
به سرعت خودشون رو به خونه میرسونن.....
زنش تازه تمام اثاث نوش رو تو خونه چیده..... میدونه که زنش الان داره تو مجلس ترحیم پدرش گریه میکنه..... تو دلش میگه: گور پدرش .... الان بهترین وقته.... اگه الان نشه دیگه هیچ وقت نمیشه.....
دختره اماتور تر از این حرفهاست....بهانه میاره که گناه داره.... به زنت خیانت نکن..... خیلی وقتشو میگیره تا بتونه به همه چیز راضیش کنه....
و درست وقتی که همه چیز بر وفق مرادش میشه.....
صدای کلید رو میشنوه که داره تو قفل در میچرخه....
همکاری به سبک رابین هود
من: من خیلی تو این خونه خسته میشم... چرا همه کارهای خونه رو من باید انجام بدم؟!!
رابین: خب من کمکهای بزرگی به تو میکنم ولی تو اصلا نمی بینیشون یا نمیخوای که ببینیشون.
من:
مثلا چی کار میکنی؟!
رابین: صبحها دستمال دماغی هام رو جمع میکنم میریزم سطل اشغال.
من: 
تاهل یا تملک؟!!
مرد: من میخوام عید با دوستای کاریم برم تایلند.... البته سفر بیزینسی هستش و واسه کار داریم میریم....
زن: اوهوم.... پس من چی کار کنم؟!!
مرد: شما برو خونه پدرت تا تنها نمونی....
زن: خب من هم با دوستام میرم مسافرت....
مرد: نه عزیزم... شما تا من اجازه ندم نمیتونی از کشور خارج بشی
................................
مرد:حالا که وضع مالیمون خوب شده به نظرم بهتره که سر کار دیگه نری.... هم واسه خودت خوبه و هم واسه زندگیمون....
زن: حالا که من تو کارم جا افتادم....... حالا که دارم پیشرفت میکنم و کارم رو دوست دارم؟!!
مرد: اره عزیزم..... تا من اجازه ندم تو نمیتونی به کارت ادامه بدی.... میدونی که؟!
..............................
مرد: حاضری یه چشم نداشتی ولی مرد بودی؟!
من : حاضرم چشمتو در بیارم تا مرد شی!
پ.ن: اینها مکالماتی هستند که دیروز در جاهای مختلف شنیدم.... تاهل یا تملک ؟!! مساله این است
سکانسهای زندگی
سکانس اول : بعد از ظهر- تکرار سریالی که همه دختر عمو ها و پسر عمو ها با هم ازدواج میکنند.
پسر عمویی به پسر عمویی دیگر: من میرم مسافرت با خواهر تو.....
رابین هود: چقدر بی غیرتی زیاد شده.... خجالت نمکشن که این مزخرفات رو از طریق نشون دادن یه خوانواده مذهبی به خورد مردم میدن؟!!
من: خب حقیقت رو میگه.... داره با دختر عموش میره مسافرت ... مگه عیبی داره؟!! حالا مذهبی هستن که باشن ... نباید با دختر عموشون برن مسافرت....
رابین هود: نه عزیزم.... منظورم اینه که آدم هر کار میکنه که نباید بگه!! جنبه غیرتی و ناموسی داره.
سکانس دوم: طرفهای شب : فیلم Unfaithfull
رابین هود: واقعا این زنه خجالت نمیکشه؟!! زندگی به این خوبی... شوهر به این خوبی.... چه مرگشه؟!! ... واقعا پسره حقشه که بمیره...
من: عزیزم این اتفاقیه که ممکنه تو هر خانواده ای بیافته.... زن و مرد دچار روزمرگی میشن و فقط برای نجات از این روزمرگی گاهی کارهای احمقانه هم میکنن که نتیجه خیلی بدی میده.. برای بعضی ها هم اصلا رخ نمیده چون یا خیلی بزدل هستن یا ایمانشون خیلی قویه....
سکانس سوم: حدود ساعت ده شب
رابین هود: تو نظرت در مورد عشق چیه؟
من: من کی باشم که بخوام در مورد همچین موضوع گسترده ای نظر بدم؟!! ولی اگه نقطه نظر من و بخوای باید بگم که: عشق اصلا حد و مرز نمیشناسه... قید و بند نمیشناسه... چون اگه دچار قید و بند بشه به یه مرداب تبدیل میشه... عشق یه چیزی جدای تمام روزمرگی ها و عادتهاست... ادم واسه عشقش قورمه سبزی نمیپزه ... باهاش عشق میکنه و...........
سکانس چهارم: حدود دوازده شب:
رابین با من قهر کرده است و دارای ارامش قبل از طوفان است....
پ.ن: میدانید که من بیدی نیستم که با این طوفان ها کوتاه بیام.....
هفته بلایای طبیعی..
هفته گذشته برای من هفته بزرگداشت بلایای طبیعی بود :
ابتدا با چندین فقره بریدگی و سوختگی در دستها و انگشتهای مبارکم شروع شد.... که این رویداد مهم با شکسته شدن چند تن از ناخنهای عزیزم به اوج وخامت رسید....
که البته واضح و مبرهن است که تمام این بلایا نتیجه فعالیتهای مثمر ثمر اینجانب رند خلوت نشین بیست و چند ساله از تهران است...
در این هفته در طی تعاریف بسیار زیبا و با حال جناب رایان در وبلاگ مستطابشان به نام خوشه تصمیم گرفتم که در استخر اریکه ایرانیان حضور بهم رسانم این شد که با کلی ذوق مرگی و تنها گذاشتن جناب رابین به مدت چندین ساعت و خریدن تمام اه و ناله های ایشان از درد فراغ به این استخر رفته و مشغول شنا گشتم .... کلی در حال اشک کیفی* بودم و روی اب برای خودم سر میخوردم و حالی به حولی بود که یک خانم شنا گر حرفه ای جفت پا برروی سر بنده پریده و بنده را دچار یک ضربه مغزی کردند.... تازه مدعی بودند که اصلا بنده را ندیده اند.... فکر میکردم که رژیمهای متمادی تاثیر گذار بوده و چند کیلویی وزن کم کرده ام ولی نه انقدر که محو شده باشم.....
و اتفاق نا گوار دیگر این بود که با کلی شوق و ذوق رفته و یک عدد مار پیتون به طول 20 سانتی متر خریدم.... کلی با هم دوست شده بودیم ولی جناب رابین اصلا حاضر به قبول این بچه به فرزند خواندگی نبود ... این بود که این مار محترم به منزل پدری رجعت کرد و فردا صبح که از خواب بیدار شدم به این هوا که کلی باهاش بازی کنم دیدم که متاسفانه سر جایش نیست و گم شده است..... حالا مگر میشد هاش خانم را جمع کرد؟!!!
*: اصطلاحی به زبان ترکی به معنای خیلی کیفور بودن
پ.ن: این مدل جدید نوشتن بر اثر این بلایای طبیعی و همچنین صدای دلنواز هاش خانم است که تا میتوانست دعوایم کرد...
درد مشترک
محل کار جدیدی که قراره از اول ماه برم اونجا، یه سازمان خیلی بزرگه که به کار الانم یعنی کارشناس بازرگانی در زمینه نفت و گاز هم مربوط میشه....
حدود سه ماه پیش رزومه فرستاده بودم و وقتی تماس گرفتن و برای مصاحبه وقت گذاشتن باور نمیکردم.... و از اونجا که کارشناسی که تماس گرفته بود برای گذاشتن وقت مصاحبه ابتدای امر خودش را معرفی نکرد این شد که من اصلا این سازمان محترم رو به جا نیاوردم و با پررویی تمام گفتم نمیتونم هیچ روزی جز پنجشنبه بیام برای مصاحبه... این شد که ایشون در حالیکه به صورت تمام و کمال تعجب کرده بودند(و مثل Jafar تو کارتون علاالدین دهانشان تا زمین باز مانده بود و برای بسته شدنش احتیاج بود که ریش پروفسوریشان را بکشی ) با روز مصاحبه موافقت کردند...
اون روز با رابین هود رفتیم و وقتی که داشتم از در سازمان تو میرفتم هی حس میکردم که داره زیر لب یه چیزهایی میگه...
اشاره کردم که چی میگی؟!!!
گفت : هیچی .. برو برو..
وقتی وارد اون برج چندین طبقه شدم راستش یه کمی از اعتماد بنفسم کم شد.... پیش خودم فکر کردم" دختر میدونی چند نفر واسه اینجا رزومه فرستادن؟؟ باید سعی کنی از همه متفاوت باشی و گرنه رزومه ات هیچ تفاوتی با رزومه های قبلی نمیکنه"
از انجا که من روابط عمومی ام خیلی بهتر از اعتماد بنفسم است.. در طرفه العینی تونستم نظر موافق جناب مدیر عامل رو جلب کنم.. البته در این زمینه راهنمایی های "عقاید یک دلقک" تو یکی از پست هاش خیلی کمک بود.... این شد که بعد از یه کمی سوالهای تخصصی یه دفعه گفت : راستی... چرا از محل کار اولتون اومدین بیرون....
گفتم: اخه ساعتش زیاد بود ولی درامدش خیلی خوب بود...و خانواده با این ساعت زیاد مشکل داشتن... این شد که حقوق میلیونی رو به تو خونه موندن ترجیح دادم...
گفت: آهان... حالا چرا اینجا رو میخواهید ترک کنید و به سازمان ما بیایید؟
گفتم: چون تا همین چند وقت پیش فکر میکردم کارهایم جور میشود و میرم کانادا برای ادامه تحصیل این شد که نمیخواستم خیلی حرفه ای در گیر کار بشم... ولی حالا که میدونم نمیرم ترجیح میدم حداقل اینجا حرفه ای کار کنم....
گفت: چرا الان نمیتونید برید؟!!
گفتم: علیرغم اینکه پسر عمویم اونجا وکیله و پرونده من رو دنبال میکنه ... ولی بخاطر ازدواج تقریبا رفتنم منتفی هستش....
گفت: اجازه بدید... ما یکی از همکارهامون اینجا میخواد به تازگی ازدواج کنه ... بگذارید صداش کنم شما بیشتر از مزایای ازدواج واسش صحبت کنید...
من:
ببخشید....
گفت: تمام افراد متاهل یه جورایی درهای مشترک دارن... و تقریبا خیلی ها واسه زندگی مشترکشون موقعیت های طلایی زندگیشون رو از دست میدن... مخصوصا خانمها!
پ.ن: وقتی اومدم بیرون .... به رابین هود گفتم : چی میگفتی زیر لب؟ گفت: هیچی... داشتم دعا میخوندم برات که اگه خودت خوشت اومد و صلاح زندگیمون بود.. اینجا قبول بشی.... حالا نمیدونم اینجا رفتن حاصل دعا های رابین هود است یا روابط عمومی بالای خودم یا درد مشترک بین تمام انسانهای متاهل؟!!
نظرات ()
