اولین باری که بحث دوست پسر به صورت خیلی جدی پیش اومد کلاس اول دبیرستان بودم...

اون سالها (یعنی دقیقا وقتی که خیلی به بودنش احتیاج داشتیم)پدرم ایران نبود... بخاطر یه سری مسائل کاری.... هاش خانم هم که معلم بود و مشغول کار... البته نه اینکه حواسش به ما نباشه ها!....

اون سالها یه دوست خیلی خوب داشتم به نام سارا... و دوست پسر سارا اولین دوست پسر واقعی و جدی بود که تا اون روز سراغ داشتم.. تقریبا هر روز صبحمون با خاطرات سارا شروع میشد... که دیروز با مهدی چه طوری صحبت کردن... کجا رفتن؟.. مهدی چی گفته؟!.. چی پوشیده؟!!...و خیلی چیزهای دیگه... همه ما یه جورهایی به رابطه سارا و مهدی دلبسته بودیم... و از اونجا که من تا اون موقع ترس بسیار عجیبی از دوست پسر داشتم.. رابطه سارا برای همه جمع دوستی اون موقع، مخصوصا من، دیدن و لمس کردن یه تجربه از نزدیک بود.... تا اونجا که وقتی فهمیدیم عکس مهدی روی  تبلیغ وسایل ورزشی "تن آرا" هستش.. همه باهم پول گذاشتیم و یکی از این دستگاههای مزخرف رو واسه سارا خریدیم...

یه روز که همه دوستان تو حیاط دبیرستان جمع شده بودیم سارا ازمون خواست که باهاش همفکری کنیم و بگیم که چی کار کنه تا از این بلا تکلیفی در بیاد... اون موقع سوم دبیرستان بودیم... مهدی هم الحق پسر خوب و سر به راهی بود... پس از روزها مشورت و همفکری به این نتیجه رسیدیم که سارا موضوع رو با مامانش مطرح کنه و از مامانش برای خواستگاری اجازه بگیره.. اون روز بعد از ظهر با چه دلشوره ای بر همه ما گذشت...

فردا.... سارا مدرسه نیومد.... فهمیدیم که با مادرش حسابی حرفشون شده.. مادرش (که از مذهبی های خیلی سفت و سخت بودن) با ازدواجشون مخالفت کرده بود..

دیروز سارا رو اتفاقی تو خیابون دیدم... مهدی هم همراهش بود... هنوز دوست بودن... و هنوز مادر سارا مخالف بود...

پ.ن: از انجا که یادم می آید هاش خانم به من و مریم میگفت که پسرها فقط به فکر سواستفاده جنسی تو دوستی هاشون هستن..... گاهی فکر میکنم اگه مریم قبل از ازدواجش حداقل یه تجربه دوستی ساده داشت .... اینقدر تو انتخابش اشتباه نمیکرد....