دیشب از طرف شرکت به میهمانی افطاری دعوت شده بودیم....

جالب بود از این نظر که مدیران و تمام کارکنان همه در کنار هم قرار گرفته بودند... دیسیپلین های همیشگی نبود و همه با همسران تشریف فرما شده بودند.... من و رابین هود هم رفته بودیم... شب خوبی بود... جای همگی خالی.... و یه چیز دیگه که خیلی جالب بود شخصیت همکارها توی مهمونی بود که تقریبا با شخصیت توی شرکتشون خیلی فرق میکرد البته یه کمی هم بخاطر این بود که همه با همسران محترم و محترمه بودند.... مدیران یه کمی از حالت رسمی در اومده بودن و کارمندان یه کمی بیشتر رسمی شده بودند.....

یه چیز دیگه که خیلی جالب بود اینکه جمعیت روزه دار خیلی کم بودن ولی همه سر افطار حاضر شده بودند... فکر میکنم تعداد روزه دارها به ده نفر هم نمی رسید.... عجب رسمیه ها!!! اخه چرا وقتی ادم روزه نیست باید از وقت افطار بره؟؟!!!.... هاش خانم میگه اینطوری بی احترامی میشه ..........

یادتونه که قبلا گفته بودم یه مدیر فضول داریم.... اونم اومده بود... وقتی دیدمش دهانم مثل دهن غول چراغ جادو در کارتن علاالدین باز موند..... با کت و شلوار و پیراهن استین کوتاه و یه کراوات خیلی شیک........ و البته یه خانواده خیلی مدرن... باورم نمیشد... اخه ظاهرش تو شرکت شبیه بسیجیان پیرو خط امامه.....

پ.ن: ساعت شش و نیم صبح با رابین هود رفتیم فشم.... دیشب هم که دیر خوابیدم ... اینه که الان مثل تمام کارمند های خوب به دنبال یه فرصت استثنایی هستم تا در اتاقم رو به بهانه ای ببندم و یه چرتی بزنم....

پ.ن٢: اتفاقهای بد این چند روز (مثل فوت شدن مادر بزرگ نقش و نگار و پدر استاد معروفی ) باعث شده که هر روز دم اذان مغرب برای داشتن روزگاری بهتر دعا کنم..

خداوندا ما را به خودمان وا مگذار و به دلهایمان ارامش عطا کن!

سرتان سبز و دلتان شاد