اول سلام چون اسم خداست....

من از سفر برگشتم... هوا خیلی خوب بود و جای همگی خالی  بود.......

تصمیمات مهم تو این سفر گرفته شد ... با همفکری مامان و بابای رابین و هاش خانم و پدر من .... قرار شد به اصرار من و رابین بعد از ماه رمضان بریم یه سفر و بعدش با یه مهمونی خانوادگی کوچیک همه چیز رو اعلام کنیم... این سفر فرصت خوبی بود برای شناخت بهتر رابین هود... البته ما از بچگی تو خونه های هم بزرگ شده بودیم ولی وقتی پای ازدواج میاد وسط اخلاقهای جدیدی رو هر کسی رو میکنه که تا قبل از اون اصلا فکر نمیکردی وجود داشته باشه... حالا این اخلاقها واسه من که تا قبل از پیشنهاد رابین هود فقط بهش به چشم یه همسایه و دوست قدیمی نگاه میکردم و اصلا به یکسری از اخلاقهاش دقت نداشتم بیشتر هم میشه....

خوشحالم که دوستهای خوبی دارم و خوشحالم که بر خلاف همیشه که جنس مذکر رو نمیتونستم تحمل کنم (به مدت زیاد) این دفعه در کنار رابین احساس بهتری دارم.... نه اینکه هندی وار عاشقش شده باشم ها! از این فکر ها نکنید چون به همین راحتی ها این اتفاق نمیافته که من کسی رو خیلی دوست داشته باشم...... یا احیانا بخواهم عاشقش بشوم.....

پ.ن: از همه دوست جون ها و از همه کسایی که برای وبلاگ من وقت میگذارن و من و میخونن و البته بیشتر منت میگذارن و کامنت هم میگذارن تشکر میکنم و میگم که مخلصصصصصصصصصصیییییییییممممممم و دوستون دارم یه دنیا! از همه کامنت های تبریک هم ممنون..... الهی همتون پیر شید ننه!!!!!!! خلاصه منم فرستادین به دیار باقی... نه دیار با یار...

پ.ن ٢: دادگاه دیشب خیلی احمقانه و مضحک بود ...... چرا تو این دادگاهها همه از روی کاغذ اعترافاتشون رو میخونن.... فکر کنم قبلش یه کلاس دیکته گذروندن... نه؟!

سرتون سبز  و دلتون شاد