یه وقتهایی میشه که یه حس غریبی رو تو دلت حس میکنی.. چاشنی اش هم میشه یه موزیک .. یه حس و یا حتی یه بوی خاص که یاداوره خاطرات دورته... دیروز از همین روزها بود... بهانه اش هم یک ترانه از آلبوم داروگ سعید نفیسی بود... یه حسی ته دل آدم رو چنگ میزنه... یه دفعه حس میکنی که میخواهی شانزده یا هفده ساله بشی.. عاشق بشی... تو حیاط مدرسه بشینی و ترانه داریوش زمزمه کنی.. تو خاطرات دوستات شریک بشی.. تو عاشق شدنشون.. تو شکست هاشون.. تو خنده هاشون....

گاهی حس میکنم که چه راه درازی و طی کردم و به اینجا رسیدم.. گاهی هم فکر میکنم که شانس اوردم و بعضی وقتها واقعا خداوند هوامو داشته... وگرنه من سر به هوا چه جوری میتونستم این همه راهو بیام در حالیکه اصلا حواسم به زمین زیر پایم نبوده؟!

نمیدونم چرا چند وقته که فقط این ترانه تو ذهنمه........

عید مردم هاست دیو گله داره

دنیا مال ماست دیو گله داره ....

پ.ن: این کامای کیبوردم نمیدونم چش شده که اصلا کار نمیکنه... مجبورم از نقطه های متوالی استفاده کنم.......

سرتان سبز و دلتان شاد