پنجشنبه من و هاش خانم رفتیم خیابان امیر آباد در مقابل کوی دانشگاه... چه خبر بود!!! مردم همه حضور داشتند زن و مرد و پیر و جوان ....... تمام مدت مثل سیگاری های اصیل گوشه لبمان سیگار بود .... از ترسمان ماشین رو خیلی دورتر پارک کردیم... تمام کوچه های خیابان امیر اباد مردم اتش روشن کرده بودن و سر خیابانی که ندا شهید شده بود شمعهای مشکی و دسته گل بود....... خوب است که میداند فراموشش نمیکنیم ...... واقعا از حضور مردم لذت بردم ....... جوانها حتی با لذت کتک و باتوم میخوردند و مردم یک صدا هوووووووو میکردند ..... پلاکهای ماشین بود که کنده میشد بخاطر بوق زدن های ممتد و نیروی ضد شورش را با اتوبوس می اوردند که دانشجویان و هموطنان خود را سرکوب کنند....... شرمشان باد!!

وقتی برگشتیم دیدم تمام شیشه های ماشین خرد شده و یک دسته شکسته باتوم هم کنار ماشین افتاده.......... برادر بسیجی ام دستت درد نکند... اگر با شکستن شیشه ماشین من راحت شدی خوشحالم که ماشینم باعث شد که تو بتوانی زندگی راحتی داشته باشی...

شب که رسیدیم خونه بوی گاز و آتش میدادیم و صدایمان هم گرفته بود..... راستی... تلویزیون ملعون press t.v هم حضور داشت و از چهره های مردم کلوز آپ میگرفت... یادتان باشد ماشینشان سوزوکی ویتارا ی مشکی است.... 

پ.ن: خانم مسنی سر راه یکی از ضد شورشی ها ایستاد و به باتومش اشاره کرد و گفت با این مردم رو میزنی؟ مرد چیزی نگفت ولی خانم ادامه داد که خسته نباشی پسرم!! و نگاهی پر معنا به او انداخت

شرمشان باد!!