به نام حضرت دوست

 

دوست دارم که چای از دیوار شیشه ای لیوان پیدا باشد. وقتی رنگش مثل آلبالوست یاد پدر بزرگم می افتم با چای آلبالویی در استکان کمر باریک مورد علاقه اش در دست که برایم شاهنامه میخواند در خانه ای در محله منیریه. خانه ای که دوران کودکیم در ان سپری شد از درختهای بلندش فقط یادمه که یکیشون گیلاس بود و دیگری گوجه سبز... من به همراه دختر خاله ها و دختر دایی و پسر دایی هایم انجا بازی میکردیم و همیشه سنجاقکی بود که دنبال ان بدوم و زمین بخورم .......مادر بزرگم همیشه روی پله سوم که خانه را به حیاط میرساند مینشست و ما را نگاه میکرد.....همیشه وقتی نگاهش به نگاه و حرکات من گره میخورد چیزی حس میشد که برای بچه های دیگه مصداق نداشت. شاید بخاطر اینکه من از همان روزهای اول زندگیم در بغل او بزرگ شده بودم...مادرم معلم بود و من هر روز صبحم را با او شروع میکردم....هنوز بوی بغل گرم و مهربانش را میتوانم در تنهایی هایم حس کنم....گاهی هنوز خواب بودم وقتی که مادرم مرا به خانه شان میبرد و من تا ساعت ها زیر پتوی مادر بزرگم در روزهای سرد زمستان میماندم و میخوابیدم....چه روزگاری بود...... هیچ کس نمی پرسید چرا اینطور فکر میکنی و چرا اینطور رفتار میکنی...فقط میگفتند چرا وقتی با خواهرت حرفت شد شیشه را شکستی...... چشمک

دلم تنگه برای اون آغوش گرم ....برای اون نگاه محبت امیز و پر از لطف بیدریغ

دلم تنگه برای تمام بازیهای بچه گانه ام .......هنوز درد زانوهایم از گرفتن سنجاقک باقیست ولی ان زمان بخاطر سنجاقک تو دستم  تحملش برام خیلی آسانتر بود ولی الان دیگه سنجاقک هم نیست

این روزها همه اش در فکر شعر زمستان اثر اخوان ثالث هستم