داشتم به طنین صداهایی که پس از گذشت ساعت ها از یک ملاقات به گوش می آیند و حتی اگر شبی مثل آن شب گذشته و صبح شده باشد وادارت میکند که برگردی و دوباره از آن کوچه باغ  بگذری تا به آن خانه برسی و منتظر بمانی که در باز شود گوش میدادم. فکر میکردم که این بار دست هایش را میگیرم و رها نمیکنم ، کوچه باغ پر شده بود از سایه روشن ها....

زنگ زدم چند بار، با مشت به در کوبیدم. در باز شد یا اینکه در باز بود. هیچکس در خانه نبود. هیچ چیز در خانه نبود. فقط عکس های دختر و پسر ناشناس در قاب های چوبینشان بر روی دیوار به جای مانده بود.

"ابوتراب خسروی، کتاب دیوان سومنات"

این چند سطر تماما بیانگر احساسات و خاطرات خوب زندگی من بودند..

گاهی میگویم که عجب قصه ایست این زندگی مگر میشود از سر بی حوصلگی کتابی را که خیلی وقت است خریده ای ولی وقت نکردی به ان نگاهی بیاندازی را برداری و اولین چیزی که بخوانی این خطوط باشد که با تمام قوا بر دلت چنگ بزنند و بخواهند حضور خود و خاطرات خوبت را به تو تحمیل کنند و مدتی تو را مبهوت باقی بگذارند

عجب قصه ایست این زندگی........

پ.ن: عجب حال و هوایی پیدا کرده خیابونهای تهران

پ.ن٢: نقشی جان نمیتونم برات کامنت بگذارم و مژده عزیز وبلاگت اصلا باز نمیشه

آخر همه این داستانها میخوام بگم که علیرغم همه این آشوبها و اتفاقاتی که تو زندگیمون میافته بیایید از این قصه شیرین لذت ببریم

سبز باشید و همیشه سبز