مطمئنم که همه فیلم بازگشت به اینده رو تمام نسخه هاشو دیدین ......چون تا حالا هزار دفعه فقط سیمای تکراری خودمان گذاشته.........نمیدونم این سیما این چرا اینقدر یکنواخت و تکراری هستند........

زندگی شده مثل این فیلم ......چند روز گذشته رو فقط تو گذشته ها سیر کردم .....واقعا از خودم خجالت میکشم ،امروز کلی تو آیینه اتاقم با خودم دعوا کردم،نمیدونم شاید برم و ازخودم شکایت هم بکنم!

میخوام همه چیز رو بسازم ،خودم رو و زندگی قشنگی که تا به امروز تجربه اش کردم رو حفظ کنم

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی
می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از
چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.


یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد
نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم،
فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان
دارد که کمکتان کنم؟



برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر
در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته
گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین
مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد،
انجام داده.



سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو
می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»نجار
پذیرفت و شروع به اندازه گیری و اره کردن الوار کرد . برادر بزرگ تر به
نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت
بخرم.



 
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در
کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود..



کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم
حصار بسازی؟»در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد
که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش
را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست..


وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش
گذاشته و در حال رفتن است..


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و
برادرش باشد. نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید
آنها را بسازم!

تهران هم شده مثل این فیلم ..........همه تو خاطرات اول انقلاب گیر کردن

پ.ن : چه خبره این میدان محسنی(با لهجه فردوسی پور) حالا هی نقشی خانم بگه واسه چی میدون محسنی و دوست داری!

پ.ن ٢: دیشب توی اون همه بزن بزن میدان تجریش و پل پارک وی و به آتیش کشیدن بانک ها سیما داشت دستور آشپزی میداد ........عجب دل خجسته ای به قول هاش خانم : یکی میمرد از درد بی نوایی        یکی مگفت خانم زردک میخواهی!

سبز باشید