همه چیز در یک روز پنجشنبه اتفاق افتاد در خانه پدری.

من در لباسی رسمی و با ارایش صورت و مدل موی رسمی در انتظار آینده ای که رسما رقم میخورد ولی هیچ چیز از ان نمی دانم

صورتهای خندان ، آرزوهای خوب ،دسته های گل و دعاهای خیر........

مغز من تهی از هر فکری فقط هر کاری که فکر میکنم باید انجام شود را انجام میدهد

بالاخره تمام میشود

و من خسته به تختخواب یک نفره تنهایی هایم میروم

دوباره احساس میکنم که چقدر دلم میخواهد بخوابم.......خوابی سنگین.......