این روزها از اون روزهای پر از حادثه است، چه چیزهایی که ادم نمی فهمه ها...

این روزها کلی چیز فهمیدم در مورد بچگی هام و اتفاق های اون موقع...

این بزرگترها کلی با آینده بچه هاشون بازی میکنن، خودمونیم ها...

دیشب داشتم فکر میکردم که آیا میشه بدون عشق و فقط با دوست داشتن زیر یه سقف زندگی کرد

آیا اینکه یه دوست قدیمی میگه عشق بعد از ازدواج اتفاق میافته راسته؟

آیا میشه با عشق زیر یه سقف زندگی نکرد و فقط  دوست بود؟

چرا گاهی زندگی اینقدر زندگی سخت میشه و آدمها وقتی با هم آشنا میشن که یه کمی دیر شده؟

آیا میشه بر خلاف تمام سختی های زندگی ته دلت عشقتو حفظ کنی؟

آیا میشه برای اونی که دوستش داری همسر خوبی باشی؟

خلاصه اینقدر این سوالها تو ذهنم تکرار شد تا ..............دیگه چیزی یادم نمیآد

پ.ن: حالا اینها رو بی خیال ...........دیشب کیک توت فرنگی درست کردم....و مریم (خواهرم) واسم پیانو زد ..... تا دیشب نمیدونستم که میتونم موتسارت رو هم دوست داشته باشم و مریم بهم گفت که زندگی همیشه همینه گاهی چیز هایی رو دوست داشته میشی که قبلا حتی بهش فکر هم نمیکردی!

سرتان سبز و دلتان شاد