موزیکی از Paul Maccartney در گوشم پخش میشود. در مورد یک روز ولنتاین است. یاد خاطرات دور و دراز سالهای قبل می افتم. آن وقتها که دبیرستان میرفتیم، از یک هفته قبل سمیه در حال کادو کردن جعبه های کفش بود، آن وقتها خیلی جعبه کادو فراگیر نبود یا اگر هم بود بیشتر بچه دبیرستانی ها که شپش در جیبشان سه قاب میپراند قادر به خریدش نبودند. سالها بعد که دانشگاه رفتیم رقابت بی نظیری بود بین کادو های گرانقیمت از گوشی موبایل گرفته تا ساعت چند ملیونی و هزار اراجیف دیگر که حتما برای پسر نگون بخت کلی آب خورده بود. الان سالها میگذرد و ما تعدادی از همان بچه های دوران دبیرستان در کنار هم باقی مانده ایم، تعدادی با همان پسرهای مذکور ازدواج کرده ایم و بعضی هم مثل من و سمیه سبوهایمان و دلهایمان شکسته است. هر شب در گروه وایبری دور هم جمع میشویم، جک مینویسیم، میخندیم، همدیگر را کمک میکنیم که چه لباسی برای چه نوع مهمانی مناسب است، بر سر روزمرگی ها غر میزنیم، از شوهر و بچه مینالیم ولی دیگر به دنبال هدیه گران قیمت ، رستوران شیک ، مهمانی در هتل، شکلات و عروسک نیستیم... همه ما به دنبال دستهای گرمی هستیم تا انگشتهای یخ زده مان را بگیرد و نویدمان بدهد که میتوانیم با خیال راحت "زن" باشیم

پ.ن: مهم نیست که سال جدید چطور خواهد بود، خوشحالم که در سال گذشته فرصت "زن" بودن داشتم

پ.ن2: امیدوارم که همچنان خواننده چراغ خاموش این صفحه باشی...