یکی از مزایای سر کار رفتن و هر روز حدود ساعتی مشخص از خانه خارج شدن
این است که افراد مشخصی را در خیابان ملاقات میکنی. از بین این افراد چهار نفر
هستند که برای من هویت خاص دارند

1: حسن: نام خیالی پسربچه دبستانی است که روپوش سورمه ای میپوشد .
خیلی مغرور قدم برمیدارد و از اینکه کیف کوله پشتی سنگینی بر دوش دارد حتی خم هم
بر ابرو نمی آورد. به من حتی نگاه هم نمیکند و من هر روز صبح در دلم لپهای تپل اش
را میکشم و در حالیکه دندانهایم را بهم فشار میدهم، با حرص در دلم میگویم "لپ
کشونی"

2: کیانوش: نام خیالی مردی میانسال و متاهل است. بلند قامت نیست و ریش
پروفسوری میگذارد. ظرف غذایش را در دست میگیرد و عجله دارد تا به محل کارش که
احتمالا همان حوالی است برسد. فقط گاهی نیم نگاهی به من می اندازد و احتمالا در دل
میگوید " باز هم این دختره!!" و بعد فکرهای بلند پروازانه خودش را در
ذهن دنبال میکند.

3: زری خانم: نام خیالی زن سالخورده با عینک ته استکانی، چاق و چادری
است که سر چهارراه مینشیند و هر وقت که من از مقابلش میگذرم میگوید "مریض
دارم، یه کمکی بکن". تا بحال حتی یک بار هم "یه کمکی" بهش نکرده ام
ولی او به عنوان شغل این کار را دنبال میکند و هرگز نا امید نمیشود. مرا از سر نا
امیدی نگاه میکند و احتمالا در دل میگوید " باز هم این دختر خسیسه!!"

4: الهه: نام خیالی دختری است تقریبا هم سن و سال خودم. لباس رسمی بر
تن دارد و در یکی از ادارات دولتی کار میکند. ما هر دو از فاصله خیلی دور همدیگر
را تشخیص میدهیم و تقریبا به هم خیره میشویم تا به فاصله ده متری میرسیم و بعد
وانمود میکنیم که اصلا به هم نگاه هم نمیکردیم. وقتی به من خیره است در دل میگوید
"چقدر لجم میگیرد وقتی که این دختر سرتقه میتونه شال سرش کنه ولی من هر روز
باید این مقنعه لعنتی رو سر کنم!! " یا "من اگه آرایش کنم از این دختر
پرروئه خیلی خوشگل تر میشم!!"

 

پ.ن: گاهی فکر میکنم که این افراد زاییده خیال من هستند. گاهی خودم را
به خواب میزنم و ساعتی دیگر از خانه بیرون میروم تا ببینیم بازهم ملاقاتشان میکنم
یا نه؟!