سالها پیش وقتی دیدمش، هر دویمان دانشجوی سال اول دانشگاه بودیم. دختری
با ظاهری ساده، با سلیقه، زیبا و آرام بود. من دختری پر شور و حرارت و البته بلند
پرواز بودم که نقشه های بزرگی  برای آینده در
سر داشتم. همان ترم اول بود که من و ندا و مریم شدیم سه تفنگدار ورودی خودمان. همه
ما را میشناختند به خاطر لهجه خوب انگلیسی ندا، شرارتهای من و زیبایی مریم. نیمه
شعبان سال اول دانشگاه به اصرار من و ندا سوار اتوبوس سرویس دانشگاه شد، تا تهران
خندیدیم، پفک خوردیم و سر به سرش گذاشتیم. تمام امیر آباد را پیاده آمدیم، هر کس
که شیرینی یا شکلات تعارف میکرد من برمیداشتم و او خجالت میکشید و من برای او هم
برمیداشتم و کاملا توضیح میدادم که دوستم خجالتی است و رویش نمیشود و او بازهم
خجالت میکشید.

از اون نیمه شعبان تا نیمه شعبان امسال 13 سال میگذرد، با تمام کم
رویی و نجابتش من یاغی و سرکش را تحمل کرده است. بهترین دوستم بوده وقتی که
نمیخواستم هیچ کسی کنارم باشد. در آخرین روزها به لطف حضورش در تهران مهمانی ترتیب داده بودیم و من در طول مهمانی در حالیکه تمام مشغول شیطونت
بودم و با لیوانی در دست میرقصیدم به این فکر میکردم که عمر دوستی ها باید خیلی
بلند تر از فاصله ها باشد. در آخرین خداحافظیمان شانه های لاغرش را در اغوش گرفتم
و گفتم که هر جای دنیا که باشی رو من میتونی حساب کنی رفیق. نیمه شعبان امسال، او
در هواپیمای امارات و راهی کانادا بود و من در کنار دوستم در ماشین نشسته بودم و
خاطره آن اولین نیمه شعبان دوستیمان را برایش تعریف میکردم.