عکس دوتایی مان را ادیت میکنم، برایش سبیل چخماقی میگذارم، بالای سرش
مینویسم که همیشه خوابالو است...

کلاه سبز خاکی رنگش سرم است... بالای سرم مینویسم که همیشه شکمو بوده
ام....

بعد از اینکه هر چه خواستم کردم، برایش ایمیل میکنم...

تا بعدازظهر منتظرم که خبری بشود، چیزی بگوید....

هیچی....

حدود هشت شب است که با هم صحبت میکنیم، کلی غر میزنم... میگویم چون بی
توجهی کردی تنبیه میشوی، به عکسی که من با این زحمت ادیت کرده ام و برای درست
کردنش عرق جبین ریخته ام اصلا اهمیتی نداده ای... جریمه میشوی و باید پنج خط به
نظم در مدح و ثنای ما بنویسی و الا خاطر همایونی مان مکدر میشود و آنوقت است که
حسابت با کرم الکاتبین است...

برای شام با مریم (دوستم) و چند دوست دیگر بیرون میرویم.... در دل
میگویم نکند که ناراحت شده باشد... به دل گرفته باشد....

شب که خانه میرسم میبینم که برایم شعری پنج خطی فرستاده است:

ای سبیل من به قربان روی تو

کج کلاهم برسر گیسوی تو

عشق ما اندر فضای دل نهان

میرسد او از زمین تا آسمان

خط پنجم را ندانم ای فغان...

 

پ.ن: اینطور است که ایشان با چند خطی شعر روز ما را ساختند و حال و هوای جنگل شروود را بهاری کردند و ارادت
قلب همایونی مان را مثل همیشه برای خود کردند....