اون وقتا که جوونتر بودیم... همون وقتهایی رو میگم که دست همدیگه رو نمیگرفتیم... کلی با هم بحث های صد تا یه غاز میکردیم آخرش هم به نتیجه نمیرسیدیم... اون وقتها یادمه که بلد نبودیم از هم لذت ببریم از لحظات با هم بودن و در کنار هم بودن لذت ببریم.... اگه لذت میبردیم ته ذهنمون فکر میکردیم که گناه کردیم.. یه گناه نابخشودنی...

 

الان میدونیم که نصف جوونیمون رفته.... دست همدیگه رو میگیریم... جای
بحث سعی میکنیم با هم بخندیم.... گاهی بحث میکنیم ولی آخرش به این میرسیم که اصلا ارزش اینو نداره که لحظات با هم بودن رو بخاطرش خراب کنیم.... فک کنم الان میدونیم که چطور باید از کنار هم بودن لذت برد.... اگه لذت میبریم میدونیم که این سهم مونه از کل زندگی.... پس از دستش نمیدیم..... الان میدونیم که تقسیم کردن زندگی به قبل و بعد یه اتفاق خیلی اشتباهه.... الان میدونیم که دوستی مون تاریخ انقضا نداره...

 

اینکه چند سال دیگه باز هم در کنار هم لذت ببریم رو نمیدونم.. ولی همین که تو لحظه های سخت کنار هم بودیم خیلی خوبه....

 

پ.ن: فردا سالروز یه قوله.... یه قول به یه عزیز از دست رفته ... که تا وقتی که یار خاطر هستم در کنار عزیزش بمونم... هنوز هم سر حرفم هستم جناب سرهنگ... روحتان شاد!