روزهای برفی همیشه شروعشون خیلی خوبه! یعنی صبح به زور از خواب بیدار
میشی، به سختی از تخت پایین میای، با بدبختی حاضر میشی و وقتی که میری از اسانسور
پایین میبینی که برف نشسته روی زمین ، ذوق میکنی و دوباره برمیگردی بالا که چکمه
هاتو عوض کنی.

دوباره با اسانسور میای پایین، به چکمه های نو نگاه میکنی، سپس تا
کنار خیابان صلوات گویان میروی و یک ماشین میگذرد و تمام گل خیابانهای اطراف را که
با خود به سوغاتی اورده روی چکمه های نوی تو میریزد....

باز هم میگویی عیبی ندارد... این هم جز مشکلات روزهای برفی است....
میروی سر کار..... کلی کار میکنی....در این اثنا فرصتی دست میدهد و با دوستی خوش و
بش اینترنتی میکنی..... بعد از ظهر هیچ کس را نداری که با او بروی و یک قهوه
بخوری.... حتی حوصله صادق خان هدایت و جانی دپ را هم نداری.... سرت را میاندازی
پایین میروی خانه.... بازهم کسی را نداری که با او آدم برفی درست کنی، برف بازی
کنی.... از دست خودت لجت میگیرد... سر خودت و اتفاقا دوستی که تماس گرفته تا با تو
همدردی کند غررررررررر میزنی... سریالهای ترک را دنبال میکنی در حالی که ذهنت جای
دیگری است... میخوابی و اصلا نمیتوانی بخوابی؟!...

فردا صبح بیدار میشوی و آرزو میکنی که کاش میتوانستی پرواز کنی!!!

 

پ.ن: دلم سنگین است مثل دل آسمان.... مشکل اینجاست که نمیدانم از دست
خودم دلخورم یا از دست آُسمان یا از دست تو؟!؟!