وقتی که میبینمش موبایل دستم است و مامان میگوید که پول به حساب مریم
بریزم. اولین چیزی که در ذهنم می آید: این تصویر پس از نه سال دوباره زنده شده است.

تغییر کرده است ولی همچنان همان نگاه را دارد، همان حجب و حیای همیشگی.

دقیقا همان وقت بود که حس کردم چقدر در طی این سالها هر روز دلم برایش
تنگ میشده. ان زمان که چند دقیقه ای تنها ماندم تا به جای من از پله های دیدنی ها
پایین برود و از ATM پول بریزد حس کردم که
سالهای زیادی است که هیچ کسی حتی در این حد از من حمایت نکرده است، مراقب کفشهای
پاشنه بلندم نبوده است و هنگام پایین امدن از پله ها نجیبانه دستانم را در دست
نگرفته است و من چقدر دلم برایش تنگ است.

وقت خوبی به هم نرسیده ایم، باید رهایش کنم، بال و پرش باشم و به جایی
امن برسانمش.

وقتی آمدم خانه تازه فهمیدم که دوباره بعد از نه سال دستانم بوی دستهای
مهربانش را گرفته است.

دوست شاعر پاییزی ام متشکرم از همه توجهی که در بعد از ظهر یک روز
جمعه نشان دادی و داستانهای بی سر و ته ستاره ای مرا گوش کردی.... آسمان دلت پر ستاره!