پنجشنبه و جمعه را اردوی رصدی بودم. یک تجربه متفاوت.

تمام شب را تا صبح با رضوانه ، دوقلو ها، نرگس، نفیسه ، خانم کاپلو
و..... بیدار بودیم. تمام شب را آسمان بازی کردیم، ستاره ها را شمردیم، صورت فلکی
ها را با داستانهای قدیمی شان زنده کردیم، خندیدیم، قدم زدیم ، به تریا رفتیم و آب
انار و چای خوردیم، تمام نباتهای اضافی را در جیب پالتویم ریختم و آوردم، اتش درست
کردیم و نباتها را با چای داغ سر کشیدیم، شهابها را شمردیم، در دل ارزوهای نگفته
مان را مرور کردیم، از کودکیمان گفتیم، صدای چرق چرق چوب در اتش را گوش کردیم،
ساعت پنج و نیم صبح به رختخواب سردمان رفتیم و تا ساعت هفت بیشتر نخوابیدیم تا
بتوانیم خورشید را هم ببینیم و کلی حال حلال کردیم و حال وهوای حضرت همایونی مان
کلا عوض شد و از این امر بسیار مشعوف و شادمان گردیدیم.

پ.ن: کاپلو همسفر عزیزی بودند که تمام تصمیمات سخت گروه را میگرفتند و
به علت مدیریت خوبشان به لقب "کاپلو" مفتخر شدند

پ.ن2: جنگل شروود کاملا امن و امان است و در گوشه کنار ان تابلوی "ورود
ممنوع و الا با سگ هاری دست و پنجه نرم میکنید ولی در هر صورت صلاح کار خویش
خسروان دانند" به چشم میخورد!

پ.ن3: حال که دم رابین هود فقید را گرفته ایم و از مرزهای جنگل شروود
دیپورت اش کرده ایم تا اطلاع ثانوی خودمان با حفظ سمت سکان فرمان روایی را در دست
میگیریم. باشد که رستگار شویم.