روزهای پاییزی من میگذرند ..

گاهی پشت پنجره یک کافی شاپ در حالیکه یک لیوان
قهوه اسپرسو دستم است با یک شیرینی دانمارکی که کرم و دارچین دارد در حالیکه مجله
تاریخ گذشته نشنال جیوگرافیک را ورق میزنم و هنوز هم که هنوز است وقتی عکس پر از
جمعیت خیابانهای چین را میبینم سر گیجه میگیرم و در دل میگویم چطور میشود در این
جمعیت زندگی کرد. برای لحظه ای دلم تنهایی میخواهد. و به یاد این میافتم که چقدر
تنها هستم و اینکه چقدر در این سالها در اعماق جنگل شروود تنها بوده ام....

تنهایی حس عجیبی است.... گاهی میخواهی تنها باشی
ولی عظمتش دلت را میلرزاند ....

 گاهی
تنهایی را با تمام وجودت به اغوش میکشی...

و به این ترتیب از تاریخ 28 ابان ماه سال 1392
من تنها شدم... زنی تنها در استانه فصلی سرد....