دوباره کارم را شروع کردم.... دیگر از خانه
نشینی و ترجمه های خانگی خسته شده بودم... تصمیم کبری یا همان نازنین مخلص به رندی
خانم این بود که از اول مهر مثل بچه های خوب و حرف گوش کن به سر کار برود....

 

طبق عادت چند ساله وقتی سر کار میروم فقط ساعت
به دستم میبندم.... البته مجبور شدم که تلفن همراه یا همان موبایل خودمان را هم
تهیه کنم که هر وقت مدیر عامل گرامی مایل بودند و خواستند به من اس ام اس
بزنند....

 

اینها همه مقدمه چینی بود برای اینکه بگم یه روز
که داشتم از سرکار برمیگشتم خانه هاش خانم اینا سر خیابون یه پسری با من سوار
ماشین شد.... ماشین یه پراید بود که پشتش من و این اقاهه و یه آقای دیگه به طرز
فجیعی گیر افتاده بودیم.... من که نصفم کلا از ماشین بیرون بود که مبادا این اقاهه
که حس بدی بهم میداد بهم بچسبه.... خلاصه این اقاهه اومد که مثلا جای پاشو تغییر
بده که با کفشش شلوار منو خاکی کرد و به همین بهانه شروع کرد به پاک کردن شلوار من
. تو دلم گفتم که این دفعه عیبی نداره... یه کم که رفتیم اقای سومی از ماشین پیاده
شد ولی این آقاهه مثل پاستیل به من چسبیده بود... خلاصه به حرف اومد و گفت ببخشید
خانم شما متاهلید؟! گفتم بله. گفت پس چرا حلقه دستتون نیست. اومدم یه جواب کلفتی
بهش بدم دیدم که به خودم قول دادم که دیگه حرف زشت نزنم تصمیم گرفتم زودتر از
ماشین پیاده بشم اوهم پیاده شد ولی مسیرم رو طوری که نفهمه تغییر دادم.. ولی دیدم
این من بودم که اونو دست کم گرفتم همچنان با فاصله دو قدم با من می آمد و قصد
ازدواج داشت... دیگه رسیده بودم سر کوچه هاش خانم اینا که علی آقا سرایدارشون رو
دیدم ... از دور شروع کردم براش دست تکون دادن که سلام علی آقا و اینا.... آقا
پاستیلی رفت (با اینکه قصد ازدواج داشت) ولی نمیدونم علی آقا چرا داشت هاج و واج
نگاه میکرد؟!!

پ.ن: هنوز هم هستند کسانی که فکر میکنند دخترها با وعده ازدواج گول میخورند!!