روزهای من تمام میشوند...

روزهای من میگذرند....

پای پنجره خانه پدری... چشم به درب خانه دوخته ام.

درب این خانه باز میشود به خاطرات شیرین کودکی،نوجوانی و جوانی.

از وقتی هوا بوی مهر و پاییز گرفته دل من هوای سالهای کودکی کرده است. بازار بزرگ، خرید مدرسه،بوی کاغذ... شبهایی که آرزوی پایانشان را میکشیدم تا زودتر به مدرسه بروم.

مادرم همراهمان ذوق میکرد، بچه میشد و نهال کوچک آرزوهایمان را آب میداد، مراقبت میکرد.

چقدر عجله داشتم برای بزرگ شدن، زن شدن، مادر شدن. چقدر حسرت میخورم برای کودکی، آرزوها، بازیها.

آن وقتها آرزو میکردم که نویسنده شوم، اینروزها نوشته های دیگران را ترجمه میکنم.

آن وقتها دوست داشتم فعال حقوق زنان شوم چه میدانستم که باید برای گرفتن حق خودم از زندگی بجنگم!

آن وقتها دوست داشتم عارفانه زندگی کنم، نمیدانستم که مردمان صورت عارفان را سیاه میکنند با تهمت و رذالت.

درب خانه باز میشود .... مردی می آید... کودکی میرود.... من میمانم و میگویم این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد!!

 

پ.ن: دوست شاعر پاییزی ام تولدت مبارک!