از اون روزهای خوبه که نمیخوای تو خونه بشینی ........ میخوای واسه خودت قدم  بزنی و حال کنی....... نه اینکه زندگی خیلی به  کام باشه و با رابین هود مشکلی در جنگلهای بهم ریخته شروود نداشته باشی...... یا سایه یه کتاب نصف نیمه ترجمه شده دنبالت نکنه!!! نه...... فقط  یه جورایی حال وهوای یه موزیک ملایم و صدای قطره های بارون که به شیشه ماشین میخوره و اینکه دلم میخواست پیشت بودم و دستت رو وقتی که میخواستی دنده ماشین رو پشت چراغ قرمز عوض کنی میگرفتم و با رگ دستت که برجسته شده بازی میکردم و میگفتم که چقدر دلم برای زندگی بی دغدغه تنگ شده... چقدر دلم هوای مسافرتهای کوتاه رامسر رو کرده..... جاده ای که میره به جواهر ده و کلبه اون پسر روستایی که به چای دعوتمون کرد. نسیمی که بوی زمین و چمن باران خورده را با خود می اورد ......... تو مرا به انتهای عشق و دوستی دعوت میکنی..... و من میدانم که زندگی خیلی سخت است... سخت تر از انکه بتوانم به راحتی دعوت تو را اجابت کنم.....

*پ.ن: ترکیبی از عاشقانه جات و توهم جات