عجب روزی بود این روز جمعه

اصلا از پنجشنبه تمام بی نظمی ها شروع شد. در حال چت کردن با یه دوست خیلی خوب بودم که بعد از کلی تلاش پیداش کرده بودم که یهو کامپیوتر خراب شد........ هی خاموش و روشن میشد.......... خلاصه که تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از برق بکشمش تا خیلی جن زده نشده.

این بود که مجبور شدم به جمع مهمانهای اخر هفته مامانم که من بهش میگم (هاش خانم) بپیوندم.

البته مامانم همیشه از این اسمی که روش گذاشتم شاکیه و میگه: بچه های مردم به مامانشون میگن مامی یا .......... بچه سر به هوای ما میگه هاش خانم حالا باز حاج خانم بود یه چیزی..............

در هر حال مجبور شدم که از اتاقم دل بکنم و برم به مهمانهای هاش خانم بپیوندم که همه یه جورهایی منتظر این هستند که خلاصه من زیر بار زندگی مشترک برم و ....... زبانم لال ازدواج کنم...........البته خیلی هم کنجکاو و یا فضول هستند که بدانند ان بنده خدا کدام به تیر غیب گرفتار شده ای است لبخندو هی میگن: خانم شما که تحصیلاتت رو کامل کردی و خدا رو شکر تونستی کاری و که دوست داری و پیدا کنی پس چرا اینقدر این دست و اون دست میکنی

و در جواب من لبخندی میزنم و میگم بابا من هنوز بچه ام .........دلتون میاد!

بعد از اینکه مهمانهای مامان رفتند زنگ زدم به پسر کامپیوتر چی که بیاد و این زبان بسته را درست کنه اونم ناز کرد و گفت که باید ببینه که کی وقت داره خلاصه که باید منتظر زنگ حضرت همایونی بمونم!

روز جمعه دل تو دلم نبود که اون دوستی که دیروز با چه شوق و ذوقی داشتم با هاش حرف میزدم الان چه فکری در مورد من و بی مسئولیتی من میکنه

در این گیر و دار بود که پدر جان محترم همه ما رو به باغ لواسان پدر رابین هود جوان برد..... که اصلا با حال و هوای من جور در نمیامد

خلاصه که با یه عالمه سردرگمی و دلشوره شب به خونه اومدم و خوشحال بودم که روز جمعه کسل کننده و پر از دلشوره خلاصه تموم شدهچشمک