این چند وقته که نبودم.... هم سفر بودم... هم غور و تفکر میکردم.... هم کتاب میخواندم و ترجمه میکردم.... تازه اشپزی و هنرهای دیگه ام رو نمیگم که خدایی نکرده چشمم نکنین.... هزار ماشاالله.... الله اکبر..... اینقدر هنر از خودم به خرج دادم که الان رابین هود برم گردونده خونه هاش خانم... تا هاش خانم هم از این همه هنرهای تازه شکفته من بهره مند بشه....

زندگی تو خونه هاش خانم با زندگی تو خونه خودم تفاوتهای زیادی داره...

مثلا : اگه خورشت هاش خانم یه کمی آبش زیپو بشه... حضرت والا(پدرم) غذا را تحریم کرده و به خوردن نان و پنیر رو می اورند و هاش خانم هم به خود خوری میپردازند و ما همگی میدانیم که طوفانی عن قریب در راه است که ممکن است هر آینه یقه یکی از ما را بچسبد.... در خانه خودم حتی اگر استانبولی پلوی شفته هم درست کنم اگه کنارش ماست و خیار هم باشه جناب رابین هود خورده و کلی هم تشویقم میکنند که این دفعه خیلی بهتر از دفعه پیش شده بودا!

یا: در خانه هاش خانم در هر لحظه ای میتوان انتظار داشت که صدایی از گوشه ای در بیاید... مثلا وقتی که شما خوابید کسی فیلم رزیدنت اویل نگاه کند(سینا) یا تکرار سریالهای ماه رمضان نگاه کند(هاش خانم) یا یک ساعت به ادای فریضه اپیلیدی بپردازد (مریم) یا خوابش برده باشد و دستش برروی کنترل تلویزیون مانده و هر لحظه صدای بی بی سی فارسی بیشتر شود........... در خانه خودم تقریبا هیچ صدایی نیست و تا ساعت هشت و نه شب حتی تلویزیون هم روشن نمیکنم.... فقط خودم هستم و اسموک که اونم غلام شماست!!!

خلاصه : هر چی خونه هاش خانم مثل اتوبان همت پر از سر و صدا و رفت و امده.... خونه من به قول هاش خانم مثل قسمت بیماران افسرده روزبه ساکته....

نتیجه اخلاقی : قدر شوهرهای خود را دانسته... و همین که سقفی بالا سر شما گذاشته اند و سایه ی مبارک همایونیشان بالای سرتان است یک نان خورده و یک نانوایی خیرات و مبرات کنید.....باشد که همگی رستگار شویم!سبز

پ.ن: فکرهای بد نکنین... رابین هود تازه قراره بره یه سفر کاری... من هم چند روزی مهمون هاش خانم هستم....و خودم هم سهم به سزایی در شلوغ تر شدن خانه هاش خانم دارم