این چند وقته که تو خونه هستم فرصت این که بیشتر به خودم فکر کنم رو دارم... کارهایی میکنم که همیشه میگفتم حالا شاید بعدا انجام بدم... کتابهایی رو میخونم که همیشه فکر میکردم که وقت خوندنشون رو ندارم و کارهایی رو میکنم که ازشون خیلی لذت میبرم.

توی این بیست و هفت یا هشت سال گذشته بیشتر وقتم رو به درس خوندن و کنکور دادن و بعد صبح تا شب کار کردن گذروندم. خیلی وقت بود که دلم لک زده بود واسه خوندن کتابهایی که خیلی دوست داشتم بخونمشون. یادمه چند ماه پیش یه پست جناب کرگدن باعث شد که خیلی برم تو نخ روند زندگی معمولی و اینکه تا کی میخواد این روند ادامه پیدا کنه بدون اینکه به اون چیزهایی که واقعا واسم مهم هستن یا دوست دارم رسیده باشم.

حالا بعد از سالها این فرصت واسم پیش اومده که بشینم و یه بار دیگه کتاب هزارتو های بورخس رو بخونم و حس کنم که یه شهروند بوینس ایرسی هستم و از تمام تبحری که توی داستان نویسی داره لذت ببرم و دوباره یاد کلاسهای دکتر نجومیان واسم زنده بشه.

اشپزی کنم و کیک بپزم، اهنگهای فرانسوی گوش کنم، داستانهای کوتاه انگلیسی بخونم، با یه سگ بیافتم دنبال اسموک و بترسونمش، زنگ بزنم به مریم و با جیغ گوش کر کن بگم آآآآآآآآ بجییییییییییییییی ،بعداز ظهر ها پیاده برم تا کتاب فروشی مهرگان و یه کتاب بخرم، گاهی یه سری به پت شاپ بزنم و یه موش واسه اسموک بخرم و اخر سر بگم: خب نازنین خانم دیگه چی دلته؟!!!

پ.ن: دیگه چی دلته رو از اقا طیب یاد گرفتم.... از همین جا بهترین ها رو براش ارزو میکنم....

پ.ن٢: قالب رو عوض میکنم... قابل توجه خواننده خاموش که گفته بودن eggy هستش...