حدود ساعت نه شب

وقتی تو رستوران کوچیک و دنج اون اقا ارمنیه نشستی...

یه ساندویچ که پر از سس تنده،  نصفه و نیمه روی میزت باقی مونده....

 یه نور کمرنگ روی میز چوبی میتابه...

 تو مثل همیشه عاشق این هستی که سایه ها رو دنبال کنی...

میفهمی که بزرگترین سایه مال اون سکان کشتیه که به سقف اویزونه....

به خودت میگی:

"بزرگترین سایه زندگی من مال کیه؟!"

به تابلوی روبروت خیره میشی "Smiles A lot. It Costs Nothing"

به درختی که پشت پنجره است و پر از لامپهای ریز تزئینیه...

به خانمی که دست پسرش و گرفته و داره میاد سمت رستوران...

 باد ملایمی که اروم از لای در به داخل رستوران میوزه...

دستت رو به دور لیوان کاپوچینو میگیری....

و پیش خودت میگی :

"چه قدر مزه میده خیال بافی!!"