روزگارم بد نیست....

مینویسم از تو... مینویسم از خود...

مینویسم با دل.... مینویسم با شوق....

کاش روزگارم خوب بود.... انقدر خوب که میتوانستم سر و سامانی بدهم به اشفتگی دل... به اشفتگی ذهن...

مینویسم اما خود نمیدانم چیست....

نقطه های پشت سر هم شده وصف زندگی چند روزه ام..... همینطور پشت سر هم می ایند.... تکرار میشوند.... به هیچ تغییری....

 خسته میشوی.... ادامه میدهی .....

پ.ن: تازگی ها بیشتر میخوانم تا بنویسم.... شاید برای همین باشد که وقتی میخواهم بنویسم موجی از فکر به ذهنم هجوم می اورد....

مدتی سفر بودم....در وصفش همین را بگویم که حتی یک بار هم نشد که تا ساعت یازده ظهر بخوابم و بعد بروم پیاده روی.....

تا اول اردیبهشت سر کار هستم.... بعد به مدت سه ماه مرخصی بدون حقوق گرفته ام....  شاید این  سفر خوش بگذرد...