از همون اول که با رابین هود و پدر و مادرش وارد بازار روز فریدونکنار شدیم، هی گفتم من میخوام برم اون جا که نوشته صنایع دستی ترکمن....وسطهای بازار بودیم که دیدم پدر رابین هود با دست اشاره میکنه که بیا اینجا....

دیدم که دقیقا زیر تابلوی "صنایع دستی ترکمن" یه خانمی بساط کرده و یه عالمه شورت و سوتین هم گذاشته واسه فروش... از همه نوع و رنگش.... مشکی، صورتی، سفید، فنر دار، ابری ، ژله ای و.....

پدر رابین (با یه خنده شیطنت امیز): عروس جان بیا... اینم صنایع دم دستی که میخواستی.

 من:خنده

پ.ن: گاهی پدر رابین را خیلی بیشتر از خودش دوست دارم..... رابین میگه: از بچگی ات هم عاشق مرد های سن و سال دار بودی... دروغ با شما نیست، راست میگه.

پ.ن: گاهی واسه اذیت کردن به پدر رابین میگم: حاچ اقا.... اونم به من میگه: نازنین سادات.... (راستی .... گفته بودم سید هستم؟!)