این یکی ، دو روز که نبودم جناب رابین هود مریض شده بودن..... تا دیر وقت تو بیمارستان بودیم... بگذریم که این اهالی بیمارستان کیان دیگه همه ما رو میشناسن..... نه اینکه زود به زود دلمون واسشون تنگ میشه، اینه که همه دکتر ها و پرستارها اشنا هستن.

تو بیمارستان.....

من: خدایی اگه عیب و ایراد دیگه ای هم داری بگو... من طاقت شنیدنش رو دارم...

رابین: زن هم بود زنهای قدیم... با هزار عیب و ایراد شوهرشون میساختن... میرفتن هوو میاوردن سرشون باز هم ابرو داری میکردن....

من: آخی... تو با این همه عیب و ایراد همین یکی هم واست زیاده.... همین امروز و فرداست که مهریه ات رو بدم و بفرستمت خونه بابات...

رابین: بنده خدا!!! الان شوهر مردنی با یه عالمه عیب و ایراد اکازیونه... خبر نداری..... همه زنها دنبال همچین مردی میگردن...

من: روسریم رو میکشم جلو... حسابی حچاب میکنم... با یه عالمه ناز و غمزه میگم: خدا نکنه حاج اقامون اینا... حالا من هیچی.. تکلیف این بچه که تو شیکممه چی میشه؟!!

رابین: اگه این زبون رو نداشتی که .....

من: جرات داری ادامه بده؟!!!!

رابین: هیچی .... همون قضیه مهریه ام و خونه بابام و اینا....

 

پ.ن: رابین هود بهتر شده است.... مرسی از "تو" دوست خوب و عزیزم بخاطر نگرانی هایت.... از همین وبلاگستان و راه دور میبوسمت...