پشتش از فشار کار خم شده است، اول جوانی.

به سرعت ظرفهای غذا را در سینی هایشان میچیند، میداند که به محض اینکه پایش را داخل بخش بگذارد کلی سرش غرغر میکنند که چرا غذا را دیر اورده است. تقصیری ندارد، دست تنهاست. دختری که به او کمک میکرد چند روزی میشود که تسویه حساب کرده و رفته است. گفته بود که کار بهتری پیدا کرده ولی او میدانست که شوهر بد دلی دارد و اوست که دیگر نمیگذارد سر کار بیاید.

پیش خود میگوید:"دلم برایش تنگ شده است، کلی تو راه خونه میخندیدم ، تو اتوبوس ، مترو و پیاده رو" و بعد پیش خودش میگوید"شاید هم بهتر شد که رفت ، چون چشماش رنگی بود و همه به اون نگاه میکردن"

چشم رنگی که میگه یاد مادر بزرگش میافته، چشماش رنگی بود، رنگ عمیق ترین جای دریا، همون جا که تو فیلمهای شبکه چهار غواصها شیرجه میزنن توش. بعد از ظهر های تابستان چای تازه دم میکرد در حیاط و من هم چیزی میگرفتم تا در کنار هم ساعتی  بگذرانیم. خوب که در چشمانش دقت میکردی میتوانستی رنج، غم، فاصله، خستگی و............... امید رو ببینی.

با اون امید بود که  هر روز صبح زودتر از همه از خواب پا میشد و کارش رو شروع میکرد.... به امید اینکه بره خونه شون ویه بار دیگه امید رو تو چشماش ببینه....

 

پ.ن: داستان ترکیبی از واقعیت و توهمات خودم است.....