سکانس اول:

دیروز از اون روزهای افتضاح بود..... به سختی اومدم سر کار چون میدونستم اگه خونه بمونم حالم بدتر میشه.... کلی با خودم کلنجار رفتم و کارهام رو انجام دادم... هی به خودم دلداری میدادم .

کلی انتظار کشیدم تا ساعت کاری تموم شد... دقیقا وقتی که کارتم رو کشیدم و میخواستم با یه عالمه خستگی مثل همیشه برم میدون صنعت و تو صف تاکسی ها خطی وایسم دیدم که موبایلم زنگ میزنه..... با بی حوصلگی برش داشتم .... هاش خانم بود...

هاش خانم: زنگ زدم حالت رو بپرسم.... بهتری؟!!

من: اره... شکر خدا... خوبم....

هاش خانم: زنگ زدم بگم بیای اینجا.... واست سوپ درست کردم... واسه رابین هم همون خورشتی که دوست داره....

من: نه مامان میخوام برم بخوابم.... خسته ام....( یه کمی خواستم خودم رو لوس کنم که حسابی نازم رو بکشه)از خود راضی

هاش خانم: لوس نکن خودتو.... پدرت گفته بیایی.... دلش واست تنگ شده.... اتاقت هم مرتب کردم که بری تو همون اتاق خودت استراحت کنی...

 

سکانس دوم:

میدون صنعت....

هیچ ماشینی پیدا نمیشه.... فقط دربست میرن.... چون شخصی هستن و رابین قسمم داده که سوار ماشین شخصی نشم همینطور زیر بارون وایسادم و دارم خیس میشم..... راه میافتم پیاده.... بی خیال قسم میشم.... دیگه اونقدر خیس شدم که سهم قسم رو هم ادا کردم... تقریبا هر ماشینی که میگذره و فکر میکنم که مسافر هم میزنه مقصدم رو میگم.... مرسییییییییییییییییییی... یه بنز سی ال اس.... تو دلم کلی امیدوار میشم.... میگم یادم باشه که یک مشت به دهان و یک لقد به ساق پای این بابک یاوه گو بزنم که میگه خانمهای متاهل رو از ظاهرشون میشه شناخت....

 

سکانس سوم:

خیس و خسته میرسم خونه هاش خانم.... میرم تو بغلش و یه چای داغ مهمونم میکنه.... میرم تو تخت خواب دوران مجردیم و پیش خودم میگم چقدر خوبه که ادم گاهی تو یه تخت خواب یک نفره بخوابه و لاحافش رو مثل ساندویچ دور خودش بپیچه....

 

پ.ن: با توجه و ناز کشی هاش خانم امروز تقریبا خوب خوب شدم!