پدرش به تازگی فوت کرده بود. بر خلاف خودش، پدری مومن و با ایمان داشت. زنش را که تازه با هم عقد کرده بودند و از خانواده بزرگ و اسم و رسم داری بود را به بهانه ای در خانه پدر مرحومش گذاشته بود و با ماشین زنش به سرعت به سمت خیابان تخت طاوس که حالا شده خیابان مطهری میرفت.

توی راه به این فکر میکرد که ایا ازدواجش درست بوده ؟!! موقعیت مالی زنش براش خیلی مهم بود ، تازه تونسته بود که به کمک پدر زنش یه مغازه تو یکی از بهترین پاساژ های شهر رو به راه کنه، حالا که خوب فکر میکنه میبینه که عاشق زنش نیست و با اینکه زن خوشگلی هستش و خیلی ها به خاطر این انتخاب بهش تبریک گفتن ولی میتونه فقط در حد بخور و نمیر دوستش داشته باشه.... با خودش میگه: چرا هیچ وقت دلم براش نمی تپه؟!!! ته دلش به خودش میگه: تو از بچگی هم ادم هرزه ای بودی.!

 میرسه به  دبیرستان دخترونه. اونجا منتظرش وایساده با همون مانتو شلوار سرمه ای..... حتما تو کیفش یواشکی لوازم ارایش اورده مدرسه که تونسته یه ارایش ملایمی هم بکنه..... به خودش میگه: به این میگن عشق.... همونی که دلم واسش می تپه!

 به سرعت خودشون رو به خونه میرسونن.....

زنش تازه تمام اثاث نوش رو تو خونه چیده..... میدونه که زنش الان داره تو مجلس ترحیم پدرش گریه میکنه..... تو دلش میگه: گور پدرش .... الان بهترین وقته.... اگه الان نشه دیگه هیچ وقت نمیشه.....

دختره اماتور تر از این حرفهاست....بهانه میاره که گناه داره.... به زنت خیانت نکن..... خیلی وقتشو میگیره تا بتونه به همه چیز راضیش کنه....

و درست وقتی که همه چیز بر وفق مرادش میشه.....

صدای کلید رو میشنوه که داره تو قفل در میچرخه....