از چهارشنبه شب هاش خانم حالش بد شده و تو بیمارستان مهر بستری شده..... وقتی پنجشنبه صبح مریم این خبر رو بهم داد هنوز خواب بودم... به سرعت خودم رو رسوندم بیمارستان و وقتی دیدم روی تخت خوابیده، بی اختیار تمام خاطراتی که ازش دارم برام زنده شد....

 اون وقتها که بچه بودم و من و میبرد میگذاشت خونه مامانش و بعد میرفت مدرسه... اون وقتهایی که بخاطر شغل پدرم مجبور شدیم چند وقتی توی هند تنها زندگی کنیم.... اون وقتهایی که میرفتم موسسه ملی زبان و اصلا دوست نداشتم که کسی بیاد دم در موسسه دنبالم و توی راه یه جا با هم قرار میگذاشتیم.... اون وقتهایی که منو میبرد دکتر و ساعتها توی مطب دکتر کلانی تو میدون فاطمی منتظر میمونیدیم و سعی میکرد که من حوصله  ام سر نره.... حالا همون دکتر کلانی دکتر خودش شده.....  یاد اون سالهایی افتادم که بدون پدرم تمام جور و سختی روزگار رو میکشید و یه تنه هم مامان بود برامون و هم بابا.... یاد اون شبی که اخرین شب حضور مجردیم تو خونه پدری بود.... چقدر راحت و اروم اشک میریخت و چمدونم رو میبست زنی که تو سخت ترین شرایط و موقعیت ها مثل کوه ایستاده بود.....

اون روز برای اولین بار حس کردم که اگر حتی یک لحظه وجودش و نفس گرمش رو حس نکنم چقدر تنها میشم....