من و مریم (خواهرم) هیچ شباهت ظاهری و اخلاقی به هم نداریم. البته لازم به ذکر نیست که من خیلی بهترم (بحث اردیبهشت که یادتونه؟!!) . این تفاوت اونقدر زیاده که هر جا میریم و هر کسی که ما رو میبینه فکر میکنه که دو تا دوستیم چون مریم کاملا شبیه خانواده هاش خانم ایناست و من هم که میدونین دختر بابام هستم!!!

بنابراین یکی از بحث های داغی که در خانواده همیشه مطرح بوده است سر راهی بودن یکی از ما هاست! که باز هم احتیاج به تذکر نیست که این مریم هست که تو یه سبد  دم در خونه پدرم این اگذاشتنش و گرنه من که معلومه دختر بابام هستم! حالا این موضوع رو داشته باشین.

 

روزهای پنجشنبه من در آرایشگاه، ناهار خونه هاش خانم، استخر و خرید خلاصه میشه. اون هفته بر خلاف هفته های گذشته به مریم(دوستم) گفتم بیا ناهار بریم رستوران حسن رشتی سر خیابون منوچهری. من عاشق این رستورانم وگاهی اینجا رو با بهترین رستورانهای تهران عوض نمیکنم.

رفتیم رستوران و با کلی رشوه به گارسون تونستیم یه میز خالی واسه خودمون دست و پا کنیم. سر میز که نشستیم و منتظر غذا بودیم که گفتم : مریم من اینقدر گاهی با اینجا حال میکنم که تو یه رستوران شیک و حسابی حال نمیکنم......

مریم: گفتم از اون اول تو به کلاس این خانواده نمیخوری؟!! بچه سر راهی ها اغلبشون همین طورن.... یه حس نوستالژیکی گاهی بهشون غلبه میکنه!!!

من: یعنی تو دوستت رو به خواهر دوستت میفروشی؟!!!

مریم: اره خب.... وقتی بحث فراکسیون پیش میاد دیگه دوستی معنا نداره!!!

 

پ.ن: این روز به نام سالگرد اتفاق و همدلی دو مریم نام گرفت.

پ.ن ٢:اصلا حالا که اینطور شد برای تنویر افکار عموم اعلام میکنم که هر هفته میرم به هوای انجام یه کاری..... اصلا دوست ندارم تو ارایشگاه زیاد معطل شم بخاطر همین هر دفعه میرم یه کاری انجام میدم و بعد فلنگ رو میبندم...
مثلا یک هفته مو کوتاه میکنم و هفته بعد ناخن و هفته بعد ......
حالا حتما باید مسایل ناموسیم رو هم بگم؟!!لبخندچشمک