پنجره اتاقم باز است... باد ملایمی به صورتم میخورد.... هوا جون میدهد واسه تو فکر و خیال رفتن و حال کردن.... دوست دارم وقتهایی رو که ذهنم هیچ افساری نداره و مثل یه اسب وحشی به هر کجا که بخواد سرک میکشه.... میره به هر جا که دوست داره بدون اینکه وجدان درد بگیره.... اصلا همینش خوبه.... اینکه میتونی به هر چی که خواستی فکر کنی و هیچ کس نفهمه که تو مغزت چی میگذره.....

یاد اون روزی میافتم که همینطوری نسیم میومد..... با چه شوق و ذوقی اومدم پیشت... تمام راه رو به این فکر میکردم که اولین بار که ببینمت و لمست کنم چه جوریه؟!!.... قلبم یه جوری میزد که هیچ وقت تو عمرم نزده بود...

 

فقط میخوام یه چیز بهت بگم:....

 

اون روز محشر بود!

 پ.ن: اطرافم پر از ورقه شده.... باید برم جمعشون کنم