یه وقتهایی دلم هوس فیلم فارسی های قدیمی رو میکنه... اونهایی که بهروز وثوقی و گوگوش بازی کردن....... به جای تمام فیلمهای پر از جلوه های ویژه....

یه وقتهایی دلم هوس کله پزی سلیقه رو میکنه،  توی بازارچه شاپور..... به جای تمام رستورانهای ایتالیایی و مکزیکی و... چه میدونم هزار کوفت و زهر مار فرنگی که توش غالب میکنن به مشتری هاشون.....

یه وقتهایی دلم هوس روزهای دبستان رفتنم رو میکنه..... اون وقتهایی که هاش خانم صبح زود بلند میشد و ما (من و مریم) رو میبرد مدرسه و خودش هم میرفت مدرسه..... اخه معلم بود اون موقع ها......

یه وقتهایی دلم هوس بارونهای پاییزی دوران دبیرستانم رو میکنه.....اون موقع ها که میرفتم دبیرستان هدف.... اون موقع ها که با مریم پیاده از خیابون جامی تا میدون ولیعصر میومدیم و اونقدر خیس میشدیم که دیگه تاکسی سوارمون نمیکرد.....

یه وقتهایی دلم حسابی هوای خونه مادر بزرگم تو میدون منیریه رو میکنه...... اون تابستونهایی که همگی با هم میرفتیم پشت بوم و میخوابیدیم.... من همیشه جام بغل دست مامانی بود.... دم صبح که میشد میرفتم زیر پتوی مامانی و اون منو همچین بغل میکرد که گرم میشدم و تو بغلش خوابم میبرد..... بعد از فوت مامانی، پدر بزرگم خونه رو فروخت و رفت تو یه آپارتمان ....

یه وقتهایی میبینم تموم وقتم تو همین "یه وقتهایی " داره سپری میشه....

پیش خودم میگم " راست میگن ادمی به خاطره زنده است"

پ.ن: حال کردین همت کردم و قالبم رو عوض کردم؟!! نه خدا وکیلی؟!!