دختر زیبایی است. در اشپز خانه شرکت کار میکند. مسئول پخش کردن غذا در طبقه ماست. چند روز قبل از محرم کلی خوشحال و ذوق زده بود، اخه عروسی خواهرش بود. خیلی اضطراب داشت چون میگفت شوهرش خیلی غیرتی و متعصبه و میترسه یه وقت یه چیزی رو بهونه کنه و عروسی زهر مارش بشه.
چند روز بعد از عروسی نیومد شرکت. وقتی دیدمش از عروسی و ماجراهاش جویا شدم. گفت: همه چیز تا دم رفتن به عروسی خوب بوده... حتی ارایشگاه رفته و موهاشو درست کرده.... دم اخر که خواستن از خونه بیان بیرون شوهرش گفته باید تمام ارایش صورتش رو پاک کنه و موهاش رو هم باز کنه.... میگفت خیلی خوشگل شده بوده .... حرفشون بالا میگیره و اخر سر شوهرش یک ظرف پر از نفت رو روی سرش خالی میکنه.... میگفت از رو نرفتم و با همون وضع و همون بوی افتضاح رفتم عروسی خواهرم ولی تا برادرهام وضع و روزم رو دیدن طاقت نیاوردن و رفتن خونه و شوهرم را تا اونجا که میخورد کتک زدند.....عروسی از دماغم در امد.... خودم بوی نفت میدادم و شوهرم کتک خورده بود.... مثلا عروسی خواهرم بود!! .... گفتم یعنی ناراحت شدی از اینکه شوهرت کتک خورد؟!! گفت: آره خب... خلاصه شوهرمه... نمیخواستم جلوی در و همسایه سر شکسته بشه....