هفته گذشته برای من هفته بزرگداشت بلایای طبیعی بود :

ابتدا با چندین فقره بریدگی و سوختگی در دستها و انگشتهای مبارکم شروع شد.... که این رویداد مهم با شکسته شدن چند تن از ناخنهای عزیزم به اوج وخامت رسید....

که البته واضح و مبرهن است که تمام این بلایا نتیجه فعالیتهای مثمر ثمر اینجانب رند خلوت نشین بیست و چند ساله از تهران است...

در این هفته در طی تعاریف بسیار زیبا و با حال جناب رایان در وبلاگ مستطابشان به نام خوشه تصمیم گرفتم که در استخر اریکه ایرانیان حضور بهم رسانم این شد  که با کلی ذوق مرگی و تنها گذاشتن جناب رابین به مدت چندین ساعت و خریدن تمام اه و ناله های ایشان از درد فراغ به این استخر رفته و مشغول شنا گشتم .... کلی در حال اشک کیفی* بودم  و روی اب برای خودم سر میخوردم و حالی به حولی بود که یک خانم شنا گر حرفه ای جفت پا برروی سر بنده پریده و بنده را دچار یک ضربه مغزی کردند.... تازه مدعی بودند که اصلا بنده را ندیده اند.... فکر میکردم که رژیمهای متمادی تاثیر گذار بوده و چند کیلویی وزن کم کرده ام ولی نه انقدر که محو شده باشم.....

و اتفاق نا گوار دیگر این بود که با کلی شوق و ذوق رفته و یک عدد مار پیتون به طول 20 سانتی متر خریدم....  کلی با هم دوست شده بودیم ولی جناب رابین اصلا حاضر  به قبول این بچه به فرزند خواندگی نبود ... این بود که این مار محترم به منزل پدری رجعت کرد و فردا صبح که از خواب بیدار شدم به این هوا که کلی باهاش بازی کنم  دیدم که متاسفانه سر جایش نیست و گم شده است..... حالا مگر میشد هاش خانم را جمع کرد؟!!!

 

*: اصطلاحی به زبان ترکی به معنای خیلی کیفور بودن

پ.ن: این مدل جدید نوشتن بر اثر این بلایای طبیعی و همچنین صدای دلنواز هاش خانم است که تا میتوانست دعوایم کرد...