پارسال بود که از دفتر زیر زمینی به طبقه اول ساختمانی دیگر منتقل شدیم. (چقدر زود شد پارسال)

این دفتر مستطیل و قبلا اتاق راننده ها بوده است، گاهی صبح ها که زودتر از همه می آیم و چراغها را روشن میکنم، حس میکنم هنوز هم بوی تن، روغن و خستگی میدهد. وقتی در را باز میکنی و داخل می آیی نور از پنجره های روبرو به صورتت میپاشد. این پنجره ها تنها راه رهایی ام هستند از خستگی ها و کسالت های روزانه. پنجره ها رو به باغ متروکه ای باز میشوند که گاهی شهرداری از آن برای نگهداری نهالها و الان که دم عید است بید مشک هایش استفاده میکند. به برکت حضور این باغ میتوانم از بین صدای انگشتهایم در حین تایپ، صدای گنجشکها را هم بشنوم... امروز که این باغ باران زده است، من هم در حال خیال پردازی هستم، هر از گاهی ابرهای بالای سرم را با دست پخش و پلا میکنم و دوباره به زندگی زمینی برمیگردم...

پ.ن: امروز یک لیست تهیه کردم از همه مکانهایی که دوست دارم با تو بروم و همه کارهایی که دوست دارم با تو تجربه شان کنم... تعدادشان خیلی زیاد است، به نظرت به آخر لیست میرسیم؟