بعدازظهر های پاییزی همیشه یه مدل دیگه است.... پر از انرژیه.... دل ادم یه حال وهوای دیگه ای داره...

اون روز بعدازظهر که رفتم بیرون نمیدونم چرا دلم بهونه نون سنگک میگرفت، گفتم میرم اگه نونوایی شلوغ بود وای نمیستم و از خیرش میگذرم.... نونوایی خلوت بود... دو تا نون سنگک کنجدی گرفتم....

یاد اون بعد ازظهر پاییزی افتادم.... اون روزی که با هم تو کوچه و پس کوچه های سهروردی قدم میزدیم.... آره ، همون وقتی رو میگم که تو واسه من شعر میخوندی و من واسه تو مقاله هامو..... همون وقتی که رفتیم دو تا بطری ماالشعیر گرفتیم و خواستیم ادای مستها رو در بیاریم و همچین بهم کوبیدیمشون که شکستن.... دلم هوای حرف زدن باهاتو کرد... مثل اون موقع ها که مدل فارسی قدیمی حرف میزدی.... دلم خواست دوباره با هم هایده گوش بدیم.... کلاس فرانسه بریم.....

اومدم خونه و کانکت شدم ... دیدم واسم پیغام گذاشتی که : کاش میشد با هم حرف بزنیم...

پ.ن: رایان و گندم عزیزم... بهترین ها رو براتون ارزومندم و امیدوارم که دوباره تو این دنیای مجازی ببینمتون....